گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی
گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی
من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی
تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را
تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را
بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را
گشوده ام به تماشای روزنه ای
قد تمام دلتنگی ام
از این سوی دیوار
تا آنسوی چشمانت
پنجره ام می شوی؟
باغی به تماشا
تا اوج پروازم
شیه ی اسبها در اسطبل
آواز ماکیان در برکه
و اپرای برگها در باد
و فصل بارور شدن من
زایشم را به تماشا ببین!
و بنگر که چگونه مصرعها
از آبستن دستانم
زاده می شوند به جهان ترنم
زمزمه کن این نوزاده را
نطفه اش از تعلق ماست
و نامش را بخوان
به نام عشق!
سکوووووووووووووووووووووووووووووووووت
تلخست لحظه های جهانی بدون تو
به انتهای این جاده که می رسی
هنوز زمستان ورق نخورده
اتفاقی نمی افتد
وشعرها سبز می شوند با آخرین سمفونی گریه ها
حالا فرقی نمی کند
سرما دل بسوزاند
یا
حال وهوای دیگری
مهم نیست
کسی مرا به یاد تو انداخته
یا
تو را به یاد کسی
"هی شعر پشت شعر... دلم شور میزند"
حسی شبیه یک نگرانی بدون تو
حالا کنار نیمکت خالی نشسته ام
تصویر کن فضای زمانی بدون تو!
دارد درون گیجی من راه می رود
دارم شبیه متن روانی بدون تو
تکثیر می شوم به همین سطرهای سرد
افتاده عشق از هیجانی بدون تو...
"حالا برای اینکه غزل فلسفی شود"
حالا برای اینکه بدانی بدون تو...
" ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"
من کاغذ وقلم واتاقی که مدتیست...
هی فکر می کنم به اجاقی که مدتیست...
یک لحظه شعر می شوم اما نمی شود
روشن کنم دوباره چراغی که مدتیست...
هی جام پشت جام ومستم نمی کند
بی دستهای عاشق ساقی که مدتیست...
پیوسته باز سمت تو را می دهد نشان
در من صدای تلخ کلاغی که مدتیست...
هی شعر می شود وغزل گریه می کنم
هر پنجشنبه یاد تو داغی که مدتیست...
از این ردیف وقافیه هایی که مرده اند
دیگر کلافه ام وچراغی که مدتیست...
یا حق
امروز تولد منه
من ٢۶ ساله شدم
شبی پاییزی
اشکی چکید بر زمین
اشکی از چشمانی کوچک
شب تمام شد و آنروز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم
هر چند تصویری نیست
حال سالها گذشته و سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود
می شنوم از همه سو می گویند
تولدت مبارک
از همه شما دوستای عزیزم بابت تبریکای قشنگتون تشکر می کنم و برای تک تکتون بهترینها رو آرزو دارم
موفق و موید باشید .
تا بر خیال گونه هات
رد غریب بوسه بنشانم و
-عریان عریان-
به معاشقه ی روح بارانی ات بنشینم٬ تا
بشورانی ام ٬
بشعرانی ام .
***
قلبم پرنده ی توست ٬
تا شکوفه های لبخندت باز ...
که بی تو پاییز متواترم ...
***
من اعجاز شدید عشقم ٬
خدا تنها در سوره ی -مریم -اتفاق
اف
تا
د.
***
یک استکان خلسه کافیست٬
تا لبریز خیام باشم .
تا دستانت را ب لا- فاصله ...
تا درد مرگ را فراموش کنم .
تا آهت را بکشم .
تا زخمهایم را در نشریه های محلی شماره کنم ...
تا در اقیانوس عشقت مدی -ترانه بخوانم .
***
تو خوابیده ای و عشق بیدار است ٬
وقتی شمار گریه هام را ندارم و
در کیف پولم
لبخند بی حساب شما جاریست ...
وقتی دلم پریشان و
موهای سفیدم٬
یکی
یکی
سبز می شوند.
***
با این همه
باید تندیس ریشت را
زیبا تر بتراشی ٬
وقتی کلاغها٬
از تشییع پیکر من٬
باز می گردند ...
سینه تو پرنیان خواب من
دست های تو آلاچیق نیاز من
بیا آغوش من
اینجا دشت تشنگیست
جرعه ای میهمانم کن
به لب هایت که همنشین سادگیست
نمی دانی !
دست های خسته ام
چقدر تشنه ی یک قول صمیمیست
بیا کنارم بنشین
سری بر شانه هایم بگذار
که سالهاست
رهگذر بی کسی ست
تویی تنها شاهین آسمان من
خالی مباد یک دم آسمان
از شاهین بی همتای من
/ انتظار /
شب است ومن / بیدارم /
آسمان ابری است
وماه.......
از پنجره اطاقم
قابی برای آسمان ساخته ام و.......
/ خروس / می خواند
شب روبه پایانست
اما.......
شهردرخواب است
ومن.......
منتظردرقاب
در سکوت نگاه تو پرواز کردم
در غربت و تنهایی دل سفر آغاز کردم
و تو ای شیرین من ای یار پری چهره ی زیبا
با تو در خلوت شب کنج قفس راز کردم
و این انتهای جاده ی عشق
بنام خدا نامه ات را باز کردم
سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن : با زمزمه هات با ترانه هات، با هيــاهوي خنده هات،با آواي کلمــــات، با گرماي دستات،با نور ديدگانت،با هياهوي شادي هات بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايي ام را . بگــــــــذار انعکاس آن چيزي با شد جز تنهايي.......... بگــــــــذار آن بر گشت تو باشي
نمي دانم چه جادويي در چشمانت بودكه مرا اين چنين عاشق وشيفته ات كرد،بايد سفري كردبه اعماق دلت تاجستجوكنم شايدذره اي از عشق من درقلب تو پيداشود.!اي دل انگيزترين روياي زندگيم،مرابكش اما هرگز فراموشم مكن
خواستم رنج هاي زندگيت را تحمل كنم اما بيش از توانم رنج دادي،خواستم بگويم اغوش گرمت را باز كن تادران ماوا گزينم اما دهانم را بستي،خواستم بربلنداي آسمان عشقت اوج گيرم اما بالم راشكستي ...
See You Soon In :![]()
سلامی به وسعت گرمای غزل
غزلی دیگر
اما زمان سرد بی مرگیست ، طوفانی آتش پیشه در راه است
یا سیب از دست تو می افتد یا شاخه های عشق کوتاه است
ما را دخیل مرگ می گیرند از آسمان آبی وارون
بر روی این نا ممتد خسته دستاسی از خلخال اشباح است
شاید که در دستان ما چیزی با نام یک تقدیر می چرخد
وقتی خروسان خسته می خوانند وقتی که شب لبریز روباه است
آهسته با ما می چکد چشمی تا نبض دستت را بگیرد باز
این چشم مشکی سخت بارانی است این چشم با هر لحظه همراه است
وقتی بخواهد دست پاییزی این زرد برگ چشم هایت را
خواهی نخواهی می روی شاعر اینجا هزاران دست کوتاه است
می خوانی ام؟ ”
چشمهای گرم تو،
دستهای سبز شعر و
دستهای سرد من را
می زند پیوند
آفتاب از پشت چشم ابر می خندد
شعر،
با شوقی نهان آهسته می خواند :
با من از سبزی بگو ، از عشق از لبخند
در هوای ابری اسفند …
…
آمده ام تا بار دیگر سلام بگویم به عابران کوچه های آبانی ام ،
سلامی به بلندای عشق و به زیبائی آبان …
•
” در هوای تو ”
در صبورترین صبح ها ، در سپید ترین روزها
و در آسمانی ترین لحظه های بی قراری هایم قدم بر کوچه های آبانی می گذاری
پرندگان بهشتی نشسته بر شاخه های شعرم
به قد قامت نگاهت
سجده می کنند …
•
” واژه هایی در قفس بی تاب پرواز … ”
رد پای عشق در آغاز و پایان بهار
دل دل ِ دلشوره های آسمانی بی قرار
حال و روز لحظه هایم قصه ی تکرار هاست
انتظار و انتظار و انتظار و انتظار …
•
” دوستت دارم را با من بسیار بگو ”
بی بهانه به کوچه های آبانی ام قدم گذاشتی تا پس از آمدنت عطر لبخند هایم در هوای کوچه هایم بپیچد ،
عطر نگاهت ، بوی صدایت و شمیم مهربانی ات را به چارسوی دلم بیاویز ،
بگذار تمام خانه ی دلم بوی تو را بگیرد
… بوی مهربانی ات را …
برای چشم زخم ندیدن عشق مان اسپند دود می کنم در هوای ابری اسفند …
• خواب دریا دیده ام شاید که تعبیرش تویی … •
تا بهانه ای برای سلامی … بدرود
نام تو به ذهن شب خطور كرد ، شب پر از ستاره شد. كهكشان با طلوع اولين نگاه تو، خويش را مرور كرد.
جذبه ي تو فرصت سلام و جرئت كلام را از آسمان گرفت.
و ستارگان در ازدحامي از سكوت گم شدند.
و حضور تو آفتاب را از خودش دور كرد...
*****
زمستان آمده است و اجاق نیمه خاموش رویاها در کومه ي تاریک دل با دلسپردن به ياد تو همچنان گرم می سوزد.
در یلداي شب هايم ، هم نفس با ستاره ها به نیت ماندگاري مهرباني نگاهت تفالی به دیوان خواجه ي شیراز زدم . و حافظ رازهایم چه زیبا احوالم را به رشته کلام درآورد ..
" فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم ..."
عزیز دل
به نزديكترين قاصدك مهاجر سپردم
ستاره هاي چشمانت را به ميهماني آسمان رویاهایم دعوت كند ...
*****
و اما غزل ،
تقديمي زمستاني به...
مست عشق
دوباره شب شد و من مست عشق، بي خوابم
چو قطره اي به دل موج ، در تب و تابم
به شوق غرق شدن در كران چشمانت
به جان خريده خطر ، رهنورد گردابم
اگر كه سيب ، هماي سعادت حوّاست
براي چيده شدن از دلت ، چه بي تابم
قدم قدم به سراي دلم ، قدم بگذار
شميم عطر نفس هاي سرد مهتابم
براي ديدن لبخند تو ، همه ايام
درون پرده ي غم نيز هم ، شادابم
غزلترين غزلم را براي تو گفتم
شريك ثانيه هاي لحظه ي نابم
قسم نمي خورم كه پس از تو نفس بكشم
كه بعد تو ، بدنم سرد ، قعر مردابم .

امروز ششم دی ماه است، روز تولد همسر عزیزم و کسی که صادقانه دوستش میدارم.
نیلوفر های آبی برکه قلبم را با روبانی از عشق و صداقت می آرایم و

با قلبی سرشار از عشق و مهربانی ششمین روز دی ماه را که یاد آور تولد تنها آسمان زندگی ام است
ارج می نهم.![]()

تکرار تابش وجودت تا بی کرانها مبارک ![]()
![]()

روز تولد تو
میلاد عشق پاکه
برای شکر این روز
پیشونیم به خاکه

سکوت من علامت آرامش نیست
که دیری است در کوچه های خاطره گم شده ام
و خود را نمی یابم
چرا فکر می کنی که به یادت نیستم
و در ژرفای چشمانت طلسم نمی شوم !
ای عزیز:
بدان که در اقیانوس پر تلاطم قلبم
تنها تویی
که موج می آفرینی


چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روزی که تو آغاز شدی!
هفدهم آبان ماه روز تولدم مبارک
امروز ۲۵ سالم شد.

من وجودم خالی است
تهی از هرچه تو می انگاری
من کویری هستم، در پی قطره آبی از نور
کوله بارم پردرد و درونم بی درد و خروش نفسم از همه درد،
من نمی دانستم که شقایق زیباست و هزار می خواند و غروب ،
از شوق دیدار طلوع سر تسلیم به روز می آرد
و نسیم شب را
به نوازشگر دست های هوا می سپارد من اگر تلخم و گر افسرده
به تو می اندیشم.به تو که روح وجودت ،
شوق پرواز به من خواهد داد.
به تو می اندیشم به وجودت،لبریز از جوشش عشق
به جفای یک تیر،به فراق دل زخم خورده خود من،
اگر سردم و گر تب دارم خاطرات سبز دیدار تو در دل دارم
لحظات سبز ایمان و سلام پشت دروازه شهر که به تدبیر دو عالم زیباست
که به هر شوق و به هرعمر رویاست
با قفل دستان نشاط آورتوست
که به مهمانی رسوایی شب خواهد رفت
و تو خواهی آورد جوشش لحظه عشق و به تقدیم وجودت همه را از رخ زیبای بهار،
بهره مند خواهی ساخت،
انتظارم سخت است و پر از ساعت تنهایی و غم به تومی اندیشم.
رازهای غم تنهایی را زمزمه دل تارم کردی به تو می اندیشم
به تو ای جاذبه روشن تاریکی ها به تو می اندیشم...
دیشب کبوترها به کنج غم نشستند
دیشب بلور مهربانی را شکستند
دیشب ستاره با من از شب تا سحرگاه
سر داد گریه در هوای فرقت ماه
دیشب صدای سروها دیگر نیامد
حتی نسیم از قلب دریا بر نیامد
دیشب همه پروانه ها را سر بریدند
دیشب همه آلاله ها صد داغ دیدند
دیشب خدایا آه دیشب آه دیشب
شب نغمه تلخ چرایی داشت بر لب
این آخرین نجوای من با آسمان بود
این آخرین وصل من و رنگین کمان بود
این آخرین دست نوازش بر سر من
این آخرین امواج روی ساحل من
این آخرین بود آخرین بود آخرین بود
اشکم به مانند دلم تنها ترین بود
قسم به برکه ی مهتاب
قسم به آن ستاره های تابناک
که لحظه لحظه های شب نشینی مرا
به عمق موج موج اشک من
به چشم تابناک خویش دیده اند
برای غم گرفته قلب خسته ام
تو آخرین تبسمی
چه بی گلایه خوانده ام
سرود انتظار را
چه عاشقانه دیده ام
طراوت بهار را
بدان فروغ دیده ات
برای من پلی به سمت آفتاب
پلی به سمت روشنایی زندگیست
شبم به صبح می رسد
اگر گل امید تو
دوباره باز بشکفد
میان گریه های من
اگر فضای خانه را
دوباره باز پر کند
صدای خنده های من
ای بهشت ای ماه من زیباترین رویای من
یاور تنهائی و افسانه شبهای من
تاب دوریت ندارم عشق تو درجان من
آتش عشقت زده شعله به جسم جان من
عاقبت ترسم که روزی عشق تو رویا شود
شوق دیدارت بماند تا قیامت در یاد من
قاصد عشقم شده خواب تو در شبهای من
من چه گویم با تو ای روح من ای غمخوار من
ناله ام از دوریت تا آخر دنیا رود
یا بیا مستم نما یا که بگیر این جان من

روزها در پس پندار دلم
یار عزیز
طرح چشمان تورا می بینم
روز و شب در گذر تند زمان
همه وقت لحظه ی دیار تو را می بینم
کاش می خواندی از این
جادوی افسون شده یار
که در این راز نهان
همه جا نام تو را می بینم
آه از آن خانه ی تاریک و سکوتم
ای یار
که به تعبیر تماشای تو من
در و دیوار سیاهش
همه دادم بر باد

منم تنها ترین تنهای دنیا
تویی زیبا ترین زیبای دنیا
منم مثل امید یک قناری
قراری بر دل هر بی قراری
منم یلدای بی پایان عاشق
تو بودی مرهم زخم شقایق
تویی ساکت تر ازپژواک شبنم
به روی برگ گل ها خواب " نم نم
منم آن لهجه لبریز از درد
نگاه تو نبوده هرگزم سرد
تو لالایی خواب خوش آواز
نگاهم را ببین در شوق پرواز
منم آن دختر لبریز از مهر
که جادوی نگاهت کرده اش سحر
نگاهت را پرستم ای نگارم
فدای تار مو یت هر چه دارم


ای شدیدا همه هستی من!
لب تو، نقطه آغاز وجود
ابرویت منحنی بود و نبود
شب تو تجربه یی رویایی
آخرین فرصت استثنایی
می رسم، می رسم آخریک روز
به تو-آری-به تو ای عشق هنوز
با تو گیلاس،دوچشم بیدار
تا نوازش کنی او را یکبار
آینه، آب شد و مات تو شد
روح مهتاب شد و مات تو شد
نام تو،آبی جان همه چیز
جان هرچیز وجهان همه چیز
بازمی آیی ازآینه و عشق
به تماشایی ازآیینه وعشق
محو چشمان تو هستم -هرشب-
محو دنیایی از آیینه وعشق
می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق
به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه وعشق
ای بودنت بهار!
تو بمان
تو بگو
تو بخند


چشم در چشم تو می دوزم ، دستانت را با تمام احساسم به دست می گیرم و می فشارم .
در چشمانم چه می بینی ؟ نگاه پر از خواهشم را می بینی ؟
سکوت می کنم . سکوتم را می شنوی؟
کلمات را در حصار زبانم به بند می کشم تا همیشه نهفته بماند . تو سکوتم را می شنوی آیا ؟
کلامی نمی گویم . چرا که کلمات نمی توانند همه احساسم را آنگونه که هستند بیان کند .
از تو نمی گویم . چرا که هیچ توصیفی سزاوار توصیف تو نیست .
تو که هستی که من اینگونه از تو بی تابم
تو از تبار کدامین ستاره ای که اینگونه بر آفتاب طعنه میزنی ؟
با من بمان و بگذار از عطر نفسهایت معطر شوم .
با من بمان و بگذار از نجابت نگاهت نجیب شوم .
با من بمان و بگذار از مهربانی نگاهت مهربانی را لمس کنم .
با من بمان و بگذار از صداقت کلامت صادق شوم .
با من بمان و بگذار از گرمی دستانت گرم شوم .
با من بمان و بگذار از شانه هایت تکیه گاهی ابدی برای خود داشته باشم .
با من بمان و بگذار از با تو بودن زنده بمانم و زندگی کنم .
با من بمان . با من بمان ای پناه خستگی ها یم . تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم . با من بمان .
تو که باشی از سختی ها نمی هراسم
تو که باشی از مشکلات زندگی نمی هراسم
تو که باشی از فصل خزان باکی ندارم
تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم .
بمان و نگذار هراس بی تو بودن نهراسیدنم را از زندگی هراسی بزرگ باشد .
بمان و نگذار که بی تو پوچ شوم .
با من بمان .
تقدیم به کسی که با تمام وجودم دوسش دارم .

چون دوستت مي دارم
حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصله ات كه بگذرد
من زرد مي شوم
پیراهن سرمه ای رنگت كه از كوچه عبور مي كند
عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند
غريب مي مانم
وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز مي مانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بر ده اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم
ديوار بايد ها
ديوار
اين ديوار لعنتي
سهم آسمانم را تنگ كرده
من ازين " هيچ آباد" هميشه
تنها آسمانش را دوست مي دارم
با پروانه هايش
كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي گاه گاه من
گريه هاي بي هنگام مرا
گواهي مي دهند
و گرنه سر تا پاي زمين را در من اگر بريزي
كه تصوير غزالم را در من
قاب مي گيرد
كاشكي اين ديوار ها را
اين ديوارهاي لعنتي
در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد
آن وقت آسمان از آن من بود و
چتري هميشه
دوستت می دارم

تو كاسه شيري
ناني
باران به موقعي
وقتي در اندوه غرق مي شوم
يا شادي ام از من بزرگتر مي شود
بيا نترس
دهانت را نزديك ، نزديكتر بياور
تا از آن بنوشم
ولحظه اي از دست نرود.
باور كن
حرف آرامم نمي كند
وقتي كه در به در پي كسي مي گردم
يا گوشي تلفن را بر مي دارم
وحركت دستهايم تندتر مي شود
حرف آرامم نمي كند!!!
مگر پيش از خواب وقتي با هم سخت بخنديم و روز را با هم فراموش كنيم!!!
يا گريه كنم تا به خواب روم ...
از تخت خواب و چراغ خواب
از دستان من بپرس
چقدر دوستت دارم...


در اتاقم نشسته ام, تنها مثل هميشه و فقط ياد تو مرا همراهي ميكند....!
و تنها صداي كه به گوش ميرسد صداي باد است كه سكوت را بهم ميزند!
و تنها باران اشك است كه از چشمهايم سرازير ميشود!
امشب خيال بودنت در زندگيم پررنگتر از هميشه جلوه ميكند!
خيالي كه جاودان است و مانند رنگين كمان آسمان هفت رنگ دارد در خيال من!
از سر دلتنگي سري زدم به كمپاني عشق و صفا.....!
حافظ :
هزار جهد بكردم كه يار من باشي
مراد بخش دل بيقرار من باشي
چراغ ديده شب زنده دار من گردي
انيس خاطر و اميدوار من باشي....

من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
در این تنهایی و خلوت
در این ساحل سکوت وسرد
در این بیهودگی های پر از ابهام
نمی دانی چه بی تابم
نمی دانی چه مشتاقم
ببینم روی ماهت را
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب زیر باران
تو را فریاد خواهم کرد
اگر چه گنگ و لالم من
اگر چه ناتوانم من
ولی از عمق جان خود
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
اگر از آسمان سیلاب غم بارد
وگر از هر طرف تیر از کمان آید
بدان ای نازنین من
نمی ترسم
تو را فریاد خواهم کرد
من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم
تمام ترس من این است
فراموشم کنی ای دوست
ببار ای بارش باران
چنان بی تاب اشکم من
که می خواهم ببارم من
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب بغض را در سینه خواهم کشت
و بی پرواتر از دیروز
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب آرزوی مرگ خواهم کرد
چنان مشتاق مرگم من
که شرح آرزوی من
مثال ریشه و آب است
تو ای باران
تو ای مولود ابر آه
چه حسرت گونه می باری
مرا با خود ببر امشب
فرو در خاک و خاکستر
مرا با خود ببر امشب
به گورستان دلتنگی
مرا با خود ببر امشب
که اینجا
زندگان از عشق بیزارند و
باران را نمی فهمند
من امشب گریه خواهم کرد
و از دست خدا هم شکوه خواهم کرد
خدا یا!
چرا مردم نمی دانند
باران حاصل اشکی است
که عاشق از دو چشمانش
به هنگام سکوت خویش می بارد
چرا مردم نمی دانند
که باران هدیه ابر است
به هر که عاشق اشک است
من امشب گریه خواهم کرد
به گوش ابر ها امشب
تو را فریاد خواهم کرد
بمان ای نازنین با من
بمان تا لحظه اخر
بمان تا زندگی باقی است
بمان تا ابر بارانی است
بمان تا در کنارت من
بسان غنچه بشکافم
بمان تا در نگاهت من
بکارم شاخه عشقی
بمان تا روی دستانت
ببارم شبنم اشکی
بمان تا روی لبهایت
نشانم بوسه لطفی
بمان ای نازنین با من
بمان تا آسمان آبی است
اگر چه می روی امشب
ولی من هر سحر گاهان
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب گریه خواهم کرد
بسان کودکی گم کرده مادر را
چنان می گریم امشب من
که خون از دیده ام آید
که مپ گان نگاه من
به رنگ سرخ خون گردد
من امشب گریه خواهم کرد
به یاد قامتت ای دوست !
میان باغ احساسم
هزاران سرو می کارم
به یاد صورت ماهت
میان آسمان آبی قلبم
هزاران ماه می کارم
به یاد چشم شهلایت
میان حوض چشمانم
هزاران گریه می کارم
من امشب گریه خواهم کرد
تو را من با تمام حسرت و اندوه
تو را من با تمام بغض
تو را من با تمام درد
تو را من با تمام هرچه احساس است
تو را من با تمام هر چه دلتنگی است
تو را من با تمام هر چه امید است
تو را فریاد خواهم کرد
اگر امشب خدا گوید:
" که بنده!
ساکت امشب ساکت امشب "
ساکت امشب من نخواهم بود
تو را من با تمام عشق
تو را فریاد خواهم کرد

ای مهربان!
باتو بودنم
خواب شیرين صبحگاه من است
بی تو بودنم
غم شب های تار من است
چرا؟
اي مونس شب های هجران من
دور و خاموش،
لب بسته
همچو غنچه
نشسته اي
وا کن!
قفل لبانت
که واژه های بیکرانه تو،
نوای دل تو،
ناز و ادای تو برای من است
بگذار بتابم
ای يار
به خورشيد چشمانت
که چشمان خورشيد صفتت برای من است
چون پیراهن
در تن نياز تو وابسته ام
ای نازنین
تن شفاف تراشيده ای تو
برای من است
ای خورشيد درخشان آسمان عشقم
بخند
نمی دانی
بی تو اسيری باران برای من است
ای عشق!
تو در خواب خماری
و
در خيال آزاد
اما ای زیبا!
راهت ،
پناهت
نگاهت برای من است

چرا من دوستت دارم
God knew that everyone needs
خدا مي دونست كه هر كسي نياز به هم صحبت و خوشي داره
اون مي دونست هر كسي نياز داره به شخصي كه هميشه فكرش پيشش باشه
خدا
He knew that we need someone kind
, To lend a helping hand
Someone to gladly take the time
.To care and understand
اون ميدونست كه ما به يك شخص مهربان نياز داريم كه دست ياري به سوي ما بلند كنه
كسي كه با ميل وقتشو در اختيارمون بزاره دلواپسمون باشه و مارو بفهمه
God knew that we all need someone
To share each happy day,
And to be a source of courage
When troubles come our way.
خدا مي دونست كه ما همه به شخصي نياز داريم تا روزهاي شاديهامونو باهاش تقسيم كنيم
و منبعي از شجعات باشه وقتي كه مشكلات دورو بر ماست
Someone to be true to us
Whether near or far apart,
Someone whose love we can always hold
And treasure in our hearts...
كسي كه براي ما حقيقته خواه نزديك خواه دور و جدا از ما باشه
كسي كه دوستمون داره و ما مي تونيم براي هميشه تو قلبمون مثل يك گنج اونو نگاه بداريم
!And that's why God gave us friends
و اين دليل اينكه خدا به ما دوستان را هديه داده است
And That's Why I'm Glad He Gave Me You!


دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبزنمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم ،بر سرو سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری وناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه ی اوتا که در خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت ،عطر دلاویز تنم را
ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را
*زنده یاد فروغ فرخ زاد*

می خواهم از تمامی این کوچه های سرد
این کوچه های پر ازخاطرات زرد
آهسته بگذرم
اما کارم همیشه به بن بست
می کشد
در این میان حسی غریب
بر شانه های بیکسی ام
دست می کشد!
جشن ولنتاین رویداد محلی که جشنی جهانی شد
الكساندر گراهام بل اولين پيام تلفني خود را هم زمان با روز ولنتاين در روز ۱۴ فوريه سال ۱۸۷۶ اعلام كرد. پس جشن روز ولنتاين به چه كسي تعلق دارد؟ به آنها كه دنبال بهانه محبت مي گردند يا آنها كه در جست وجوي تعريف ساده دوستي هستند؟تمام آنها كه اين روز را جشن مي گيرند عقيده دارند اين روز به دخترها و پسرهاي جوان تعلق دارد. عده اي هم معتقدند ولنتاين متعلق به آدم هاي خجالتي است كه در روزهاي ديگر نمي توانند به آنها كه دوستشان دارند ابراز عشق و علاقه كنند. بنابراين بي هيچ صحبتي در اين روز با دادن يك هديه شايد حرف فرو خورده ماه ها، هفته ها و يك سال خود را بيان مي كنند.جشن روز ۱۴ فوريه (۲۵ بهمن) فرصتي براي ابراز احساسات و علاقه به ديگري است. شايد ولنتاين فقط يك بهانه است.ما براي هر جشني در جست وجوي يك تعريف پيچيده ايم. شايد هم براي هر اتفاقي.ما براي هر بهانه اي برنامه نويسي مي كنيم. اما خيلي ساده بپرسيم چرا يك جشن كاتوليك و داخلي در سال قرن هاي نخستين ميلاد مسيحي به خاطر بار عاطفي و احساسي خود توانسته است تمام مرزها را در نوردد و دل هاي غيركاتوليك ها را به هم نزديك كند..
قصه ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد كه يك داستان ملودرام حقيقي است شايد در تمام دنيا و پيش از آن روز هم اتفاق افتاده باشد، اما چرا ملتي يا قومي مي تواند اندك داشته خود را به راحتي آنچنان جهاني كند كه با شكل و شمايل امروزين سال هاي بسياري را تجربه كرده و بعد جامعه شناسانه به خود بگيرد.ولنتاين شايد در ظاهر فقط از ردوبدل شدن يك بسته با روبان هاي رنگي در نماي نزديك ديده شود ولي در دورنماي خودتجربه يك آموزش عاطفي است كه جوانان را نيازمند اقتدا مي كند. چه بسا جوان از هر دين و هر كشوري ۱۴ فوريه را به خوبي مي شناسد و جامعه را به اين باور نشانده كه در متن زندگي روزمره اش اين اتفاق را هم ناديده نگيرد.ايرانيان تنها مردمي هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستان هاي ملموس و غيرملموس دور يا نزديك شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براي تولد هر ماه و روز و هفته خود جشني داشتند كه همه به يكديگر مهر مي ورزيدند، چه بسا بسياري از آيين ها نيز هنوز ادامه دارد شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزي نام گرفته است اما چرا در طول تاريخ نتوانسته جشن هاي خود را به آيين هاي جهاني تبديل كند. غير از اين نيست كه در متن جشن هاي ايرانيان محبت به يكديگر و ابراز عشق نهفته بوده است همچون يلدا، مهرگان، اسفندگان، سده و ... ولي جوان هاي ايراني براي بهانه ابراز محبت به دنبال گونه غيرايراني مي روند و تقصير ازا ين تعميم جهاني، ديگران نيستند، كه ما براي ماندگاري آيين خود هيچ نكرده ايم.در دين اسلام نيز جشن هاي مذهبي بسياري هست كه قدرت جهاني شدن داشته اند، همچون كاتوليك ها كه روز ۱۴ فوريه خود را جهاني كردند. به همين سادگي!

مرگ ولنتاين مقدس
«در نيمه فوريه هر كس در سراسر گيتي يك كارت دريافت مي كند. با قلب قرمز بزرگي كه با آرزوهاي شيرين پوشانده شده است. ولنتاين روز ديوانگان عشق است.» اين جملات هر روز در سايت هاي مختلف براي اين روز مرور مي شود و اينكه ولنتاين، كشيش كه يك روز را در دنيا به نام خود ثبت كرده يك زنداني مقدس بوده است. در تمام داستان هاي روايت شده ولنتاين، مقدس زندگي كرده است.ولي هديه دادن شكلات هايي با بسته بندي قرمز و پر از روبان تنها بهانه اش يك داستان اساطيري است كه از رم آمده و در قرن سوم ميلادي به وقوع پيوسته است؛ در زمان امپراتوري كلاديوس جنگي پيش مي آيد كه مردان نمي خواهند زنان و كساني را كه دوست دارند ترك كنند و از پيوستن به ارتش جنگ سرپيچي مي كنند.امپراتور خشمگين كه سپاه خود را نافرمان و عاشق پيشه مي بيند دستور مي دهد هيچ جشن عروسي برگزار نشود و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند.ولي ولنتاين از قانون سرپيچي مي كند و براي مردم جشن عروسي پنهاني برپا مي كند.عبادتگاه ولنتاين نزديك كاخ شاه بوده است. او صداي زيبا و آواز دلنشيني داشته و زماني كه در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است «رومنس» دلداده ولنتاين كه او را عاشقانه دوست داشته و شيفته آواز خوش او بوده است مخفيانه به پرستشگاه مي رود تا صداي ولنتاين مقدس را بشنود و...
در نهايت داستان ازدواج ولنتاين در ميان مردم پيچيد و به كاخ شاه رسيد. كلاديوس كه برپايي هرگونه مراسم ازدواجي را منع كرده بود، ولنتاين مقدس را زنداني مي كند تا اعدام شود اما جوانان بسيراي براي ديدن او به زندان سر مي زدند كه يكي از آنها دختر زندان بان بود كه پدرش به او اجازه داد ولنتاين را در درون سلول ملاقات كند. عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين در روز اعدام خود يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند و اين جشن هم به خاطر تماس مستقيم خود با بدنه جامعه، روش شناختي خاص خود را ارائه مي كند.

عاشقان روز عشقتون مبارک

نزدیک ترین نفسهایم با دورترین آرزوهایت گره خورد
آن هنگام که در حریم ناب دلتنگی ات قدم زدم
و چشمهایم برای غصه دل مهربانت ترانه سرداد
ای تمنای غریب دل بیا تا به سردی فاصله ها عادت نکنیم.
thinking
of you
Idont want to become
so independet
that will think
I can make it entirely on my own
or be so free
that will not want
to share my LIfe with someone
or be in such total control
that wont be able
to say
I want you
I need you and
Ilove you always


گفته بودی نمیآیی، دیواری به بلندی دیوار چین میان ماست
دیوارها هم فرو میریزند
وقتی آمدی ماه در قاب پنجره نشسته بود
قناریها بیدار شدند در خواب آینه
مثل مه در اندامم پیچیدی
تنت بوی سیب میداد و دهانت طعم عسل
چشمانت از ستاره پر شد
هُرم نفسهایت پوست شب را میلرزاند
بوسههایت طلسم خورشید را شكسته بود
از من غباری مانده بود در حضور ماه
آرام آرام و معلق، میگسیختم از تب
در آسمان جایی برای فرود نبود
تا آن سر دنیا رفتم
ستارهها بر شانهی شب پرپر زدند
تنم پاورچین پاورچین از شب جدا شد
دستت در دست من بود كه در سایهها گم شدی
نگاهِ مهتاب از پنجره پرید
اتاق از خروش چمن زن همسایه پر شد
در بُهت ابری صبح سقوط كردم، اما
بسترم بوی سیب میداد، لبهایم بوی عسل!

نمي دوني كه يادت با من تنها چه كرد
فكر نداشتن تو ،با قلب رسوا چه كرد
وقتي بياد رخت مي افتادم تو رويا
چشماي نازو خيست، با فكر دريا چه كرد
اون وقت كه از پيش تو ،من اومدم به خونه
بياد با تو بودن ،با من شيدا چه كرد
اسير دامت شدم ،مثل بلبل عاشق
ببين كه دونه عشق ،با دشت و صحرا چه كرد
خواب كه به چشمم اومد ،با نازو با شكايت
حرفاي سخت و سنگيت ،با تن رويا چه كرد
خواب من كابوس شده، كابوس بي تو بودن
اومدنت تو قلبم ،با خواب زيبا چه كرد
نميدونم چي بگم ،از دست اين زمونه
امان ازاين زمونه ،ميدونه كه با ما چه كرد
با عشق تو كوچيك شد، هر چي درخت سروه
مي بيني با دل ما،قامت رعنا چه كرد
وقتي كه عاشق باشي ،شعرا ميشن همدمت
بيا كه با دل ما ،هجوم شعرا چه كرد
اگر نباشي يه روز،روز مرگم رسيده
مي دوني عشق مجنون در غم ليلا چه كرد؟

برای رسیدن به تو
پاپیش گذاشتم
خودم را قسمت کردم
تورا سهم تمام رویاهایم کردم
انصاف نبود تو که می دانستی
با چه اشتیاقی خودم را قسمت می کنم
پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم
جوابم نکردی
برای خداحافظی خیلی دیر بود
خیلی دیر
چه ساده یگانه شدیم
چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم
بی آنکه دیده باشمت یا حتی شنیدنی درکار باشد
بی آنکه حتی نمی دانم
مانده ام این همه دوری واین همه احساس
مانده ام از کجای این بی سو آمدی
دیگر هیچ نمی دانم
جز اینکه
هرچه از دلم می خروشد واز نگاهم میتراود...عشق است وعاطفه
آنچه آرام وبی صدا بذرش را دردلم پاشیدی
می دانم می دانم که می خندی به عاشقانه های من
اما بخند!
تو که می دانستی
با چه اشتیاقی
خودم را قسمت می کنم
پس چرا زودتر ازتکه تکه شدنم
جوابم نکردی
برای خداحافظی
خیلی دیر بود
من خسته ام خسته از دقایقی که بازگشتی ندارد
خسته از دقایقی که می گذرد وباز گشتی ندارد
خسته
کاش آنروز که تقدیم تو شد همه هستی من
می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است
لبریز ازعشق وغرور گر بازیچه شود
می شکند... می شکند...می شکند
توکه از من دور بودی دیگه از چی ترسیدی که جا زدی؟


در نهفته ترین باغها ، دستم میوه چید .
و اینک ، شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن .
بی تای انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است .
درخشش میوه ! درخشان تر .
وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید .
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند .
پنهان ترین سنگ
سایه اش را به پایم ریخت .
و من ، شاخه ی نزدیک !
از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم .
رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم
و اینک ، در خمیدگی فروتنی ، به پای تو مانده ام .
خم شو ، شاخه ی نزدیک !
« سهراب سپهری »
به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام می کنم
وبه اولین دلی که عاشق شد ؛درود می فرستم خوشا آخرین انتظار،
مدام ثانیه ها را می بینم که از روبرویم می گذرند ودرخیابانی گنگ گم می شوند.عمر من
کوه عظیمی از ثانیه ها ،چقدر زود رفته است .روزهای بی توبودن چقدر آهسته رفته است
به تو سلام می کنم که بوی گل های یاس را می دهی ،من در میان کلمات تو جوانه زدم و دفترهایم ناگهان لال شدند
چقدر تیره است روزهایی که از نام دلاویز تو تهی است .چقدر طولانی است جاده ای که گام های تورا ازیاد برده است،چقدر لجباز است مدادی
که نمی خواهد از تو بنویسد.چرا به من نگاه نمی کنی؟چرا دستی به سر وروی کلمات یتیم من نمی کشی ؟چرا سری به تنهایی من نمی زنی ؟به تو سلام می کنم
که حرف هایم را روزگاری میان آیینه ها قسمت میکنی .سلام مرا سبز کن ای یگانه ای که کهکشان های حوالی خانه ات پاییز وزمستان ندارد.
بی تو دلم شکست ،بی تو هوا چه سرد است ،نازنین من، غم هااز دل برود آندم که تو بیایی،آخر تو چرا از من غمگینی؟ای دور مانده ازمن باز آی ،بازآی
،دلم هوای تورا کرده است بعد از تو آن زمان که از رفتنت گذشت،آینه ها شکست.غم از چهره زردم کمانه بست.بیا…
ذره ای از تو
عالمی است که می توان بدان
تا ابد دل خوش بود
ازاحساس تو دارم یادگاری
بهار لحظه چشم انتظاری
فراموشم نخواهد شد خیالت
که تو سهم من از این روزگاری
من و تو از یک جنسیم
هر دو از جنس آگاهی
و نقطه فهمیدن
همان لحظه دیدار است
گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی
گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی
من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی
تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را
تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را
بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را

سر گرمی تو شده بازی با اين دل غمگين و خستم
يادت نمياد اون همه قول و قرارايی که با تو بستم
با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوری
پای اين همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلم و به خدا آهم می گيره دامنت و عاقبت يک روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از يه نفرين سينه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نيستی
گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز
ديونه نکن دلم و آهم می گيره دامنت و عاقبت يک روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از يه نفرين سينه سوز
نگو بی خبری
گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز
سکوت بلندی در
امتداد این جاده ناامن نشسته است و
یاد تو
همچون هراسی سرد
وجودم رادر برگرفته
حال من هستم و
شکوه نگاه تو
نگاهت بر نگاه خسته ام
چقدر زیبا ودل انگیز است!
نگاهت را ازمن مگیر.
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
در کتاب قصه ي من معني هر دل سپردن
خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل از عزيزان يا نگاري
بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي
با گناه پاکبازي باختن در هر قماري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد
زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري
با من ويرانه از درد دست تو اما چه ها کرد
اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها
فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.
با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .
باران را با اشک می آمیزم در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.
چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟
چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .
دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب
دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم
دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم
بگو ؟؟؟
بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند
دلم می خواهد وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی
چرا چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!
دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.
دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!
چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...
دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم
من و یکدفتر سپید شعر هنوز برای تو مینویسم
تو همیشه در شعرهایم به انتها نمیرسی واین زیباست
شروعی دوباره واز تو نوشتن
میخواهم دریا با من از باران بگوید
یادهایت را باد برایم آورد
من مهربانی را از نگاه پروانه آموختم
اولین بار که تو را شناختم قفل دل را باختم
آن روز خدا شاهدمان بود
در باورهای سبز رنگ خیالم تو را دیدم
ودر شبهای بارانی ام تو را جستم
تو را در مه آلودترین رنگ خیال یافتم
من هر روز با یاد روزهای با تو بودن
پشت پنجره اندوه گرفته قلبم منتظرم
واز مهر مینویسم و (تا بینهایت دوستت دارم )

امروز روز تولد منه...امروز وارد ۲۴سال بهار زندگیم شدم
روز تولد هر کسی بهترین روز زندگیشه
و امروز هم بهترین روز زندگی منه...چون روز تولدمه...
تولدم مبارک بیاین شمع ها رو فوت کنید که صد سال زنده باشین ؟؟؟