سلامی به وسعت گرمای غزل
غزلی دیگر
اما زمان سرد بی مرگیست ، طوفانی آتش پیشه در راه است
یا سیب از دست تو می افتد یا شاخه های عشق کوتاه است
ما را دخیل مرگ می گیرند از آسمان آبی وارون
بر روی این نا ممتد خسته دستاسی از خلخال اشباح است
شاید که در دستان ما چیزی با نام یک تقدیر می چرخد
وقتی خروسان خسته می خوانند وقتی که شب لبریز روباه است
آهسته با ما می چکد چشمی تا نبض دستت را بگیرد باز
این چشم مشکی سخت بارانی است این چشم با هر لحظه همراه است
وقتی بخواهد دست پاییزی این زرد برگ چشم هایت را
خواهی نخواهی می روی شاعر اینجا هزاران دست کوتاه است