می خوانی ام؟ ”
چشمهای گرم تو،
دستهای سبز شعر و
دستهای سرد من را
می زند پیوند
آفتاب از پشت چشم ابر می خندد
شعر،
با شوقی نهان آهسته می خواند :
با من از سبزی بگو ، از عشق از لبخند
در هوای ابری اسفند …
…
آمده ام تا بار دیگر سلام بگویم به عابران کوچه های آبانی ام ،
سلامی به بلندای عشق و به زیبائی آبان …
•
” در هوای تو ”
در صبورترین صبح ها ، در سپید ترین روزها
و در آسمانی ترین لحظه های بی قراری هایم قدم بر کوچه های آبانی می گذاری
پرندگان بهشتی نشسته بر شاخه های شعرم
به قد قامت نگاهت
سجده می کنند …
•
” واژه هایی در قفس بی تاب پرواز … ”
رد پای عشق در آغاز و پایان بهار
دل دل ِ دلشوره های آسمانی بی قرار
حال و روز لحظه هایم قصه ی تکرار هاست
انتظار و انتظار و انتظار و انتظار …
•
” دوستت دارم را با من بسیار بگو ”
بی بهانه به کوچه های آبانی ام قدم گذاشتی تا پس از آمدنت عطر لبخند هایم در هوای کوچه هایم بپیچد ،
عطر نگاهت ، بوی صدایت و شمیم مهربانی ات را به چارسوی دلم بیاویز ،
بگذار تمام خانه ی دلم بوی تو را بگیرد
… بوی مهربانی ات را …
برای چشم زخم ندیدن عشق مان اسپند دود می کنم در هوای ابری اسفند …
• خواب دریا دیده ام شاید که تعبیرش تویی … •
تا بهانه ای برای سلامی … بدرود