قسم به برکه ی مهتاب
قسم به آن ستاره های تابناک
که لحظه لحظه های شب نشینی مرا
به عمق موج موج اشک من
به چشم تابناک خویش دیده اند
برای غم گرفته قلب خسته ام
تو آخرین تبسمی
چه بی گلایه خوانده ام
سرود انتظار را
چه عاشقانه دیده ام
طراوت بهار را
بدان فروغ دیده ات
برای من پلی به سمت آفتاب
پلی به سمت روشنایی زندگیست
شبم به صبح می رسد
اگر گل امید تو
دوباره باز بشکفد
میان گریه های من
اگر فضای خانه را
دوباره باز پر کند
صدای خنده های من
ای بهشت ای ماه من زیباترین رویای من
یاور تنهائی و افسانه شبهای من
تاب دوریت ندارم عشق تو درجان من
آتش عشقت زده شعله به جسم جان من
عاقبت ترسم که روزی عشق تو رویا شود
شوق دیدارت بماند تا قیامت در یاد من
قاصد عشقم شده خواب تو در شبهای من
من چه گویم با تو ای روح من ای غمخوار من
ناله ام از دوریت تا آخر دنیا رود
یا بیا مستم نما یا که بگیر این جان من

روزها در پس پندار دلم
یار عزیز
طرح چشمان تورا می بینم
روز و شب در گذر تند زمان
همه وقت لحظه ی دیار تو را می بینم
کاش می خواندی از این
جادوی افسون شده یار
که در این راز نهان
همه جا نام تو را می بینم
آه از آن خانه ی تاریک و سکوتم
ای یار
که به تعبیر تماشای تو من
در و دیوار سیاهش
همه دادم بر باد
