
ای شدیدا همه هستی من!
لب تو، نقطه آغاز وجود
ابرویت منحنی بود و نبود
شب تو تجربه یی رویایی
آخرین فرصت استثنایی
می رسم، می رسم آخریک روز
به تو-آری-به تو ای عشق هنوز
با تو گیلاس،دوچشم بیدار
تا نوازش کنی او را یکبار
آینه، آب شد و مات تو شد
روح مهتاب شد و مات تو شد
نام تو،آبی جان همه چیز
جان هرچیز وجهان همه چیز
بازمی آیی ازآینه و عشق
به تماشایی ازآیینه وعشق
محو چشمان تو هستم -هرشب-
محو دنیایی از آیینه وعشق
می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق
به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه وعشق
ای بودنت بهار!
تو بمان
تو بگو
تو بخند


چشم در چشم تو می دوزم ، دستانت را با تمام احساسم به دست می گیرم و می فشارم .
در چشمانم چه می بینی ؟ نگاه پر از خواهشم را می بینی ؟
سکوت می کنم . سکوتم را می شنوی؟
کلمات را در حصار زبانم به بند می کشم تا همیشه نهفته بماند . تو سکوتم را می شنوی آیا ؟
کلامی نمی گویم . چرا که کلمات نمی توانند همه احساسم را آنگونه که هستند بیان کند .
از تو نمی گویم . چرا که هیچ توصیفی سزاوار توصیف تو نیست .
تو که هستی که من اینگونه از تو بی تابم
تو از تبار کدامین ستاره ای که اینگونه بر آفتاب طعنه میزنی ؟
با من بمان و بگذار از عطر نفسهایت معطر شوم .
با من بمان و بگذار از نجابت نگاهت نجیب شوم .
با من بمان و بگذار از مهربانی نگاهت مهربانی را لمس کنم .
با من بمان و بگذار از صداقت کلامت صادق شوم .
با من بمان و بگذار از گرمی دستانت گرم شوم .
با من بمان و بگذار از شانه هایت تکیه گاهی ابدی برای خود داشته باشم .
با من بمان و بگذار از با تو بودن زنده بمانم و زندگی کنم .
با من بمان . با من بمان ای پناه خستگی ها یم . تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم . با من بمان .
تو که باشی از سختی ها نمی هراسم
تو که باشی از مشکلات زندگی نمی هراسم
تو که باشی از فصل خزان باکی ندارم
تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم .
بمان و نگذار هراس بی تو بودن نهراسیدنم را از زندگی هراسی بزرگ باشد .
بمان و نگذار که بی تو پوچ شوم .
با من بمان .
تقدیم به کسی که با تمام وجودم دوسش دارم .
