تبليغاتX
دل گفته های مهسا

دل گفته های مهسا
هرگاه شاعری را یافتی که گفت دو بار عاشق شده ام بدان هرگز عاشق نشده خواستن همیشه عشق نیست
ولنتاین

جشن ولنتاین رویداد محلی که جشنی جهانی شد

الكساندر گراهام بل اولين پيام تلفني خود را هم زمان با روز ولنتاين در روز ۱۴ فوريه سال ۱۸۷۶ اعلام كرد. پس جشن روز ولنتاين به چه كسي تعلق دارد؟ به آنها كه دنبال بهانه محبت مي گردند يا آنها كه در جست وجوي تعريف ساده دوستي هستند؟تمام آنها كه اين روز را جشن مي گيرند عقيده دارند اين روز به دخترها و پسرهاي جوان تعلق دارد. عده اي هم معتقدند ولنتاين متعلق به آدم هاي خجالتي است كه در روزهاي ديگر نمي توانند به آنها كه دوستشان دارند ابراز عشق و علاقه كنند. بنابراين بي هيچ صحبتي در اين روز با دادن يك هديه شايد حرف فرو خورده ماه ها، هفته ها و يك سال خود را بيان مي كنند.جشن روز ۱۴ فوريه (۲۵ بهمن) فرصتي براي ابراز احساسات و علاقه به ديگري است. شايد ولنتاين فقط يك بهانه است.ما براي هر جشني در جست وجوي يك تعريف پيچيده ايم. شايد هم براي هر اتفاقي.ما براي هر بهانه اي برنامه نويسي مي كنيم. اما خيلي ساده بپرسيم چرا يك جشن كاتوليك و داخلي در سال قرن هاي نخستين ميلاد مسيحي به خاطر بار عاطفي و احساسي خود توانسته است تمام مرزها را در نوردد و دل هاي غيركاتوليك ها را به هم نزديك كند..

قصه ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد كه يك داستان ملودرام حقيقي است شايد در تمام دنيا و پيش از آن روز هم اتفاق افتاده باشد، اما چرا ملتي يا قومي مي تواند اندك داشته خود را به راحتي آنچنان جهاني كند كه با شكل و شمايل امروزين سال هاي بسياري را تجربه كرده و بعد جامعه شناسانه به خود بگيرد.ولنتاين شايد در ظاهر فقط از ردوبدل شدن يك بسته با روبان هاي رنگي در نماي نزديك ديده شود ولي در دورنماي خودتجربه يك آموزش عاطفي است كه جوانان را نيازمند اقتدا مي كند. چه بسا جوان از هر دين و هر كشوري ۱۴ فوريه را به خوبي مي شناسد و جامعه را به اين باور نشانده كه در متن زندگي روزمره اش اين اتفاق را هم ناديده نگيرد.ايرانيان تنها مردمي هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستان هاي ملموس و غيرملموس دور يا نزديك شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براي تولد هر ماه و روز و هفته خود جشني داشتند كه همه به يكديگر مهر مي ورزيدند، چه بسا بسياري از آيين ها نيز هنوز ادامه دارد شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزي نام گرفته است اما چرا در طول تاريخ نتوانسته جشن هاي خود را به آيين هاي جهاني تبديل كند. غير از اين نيست كه در متن جشن هاي ايرانيان محبت به يكديگر و ابراز عشق نهفته بوده است همچون يلدا، مهرگان، اسفندگان، سده و ... ولي جوان هاي ايراني براي بهانه ابراز محبت به دنبال گونه غيرايراني مي روند و تقصير ازا ين تعميم جهاني، ديگران نيستند، كه ما براي ماندگاري آيين خود هيچ نكرده ايم.در دين اسلام نيز جشن هاي مذهبي بسياري هست كه قدرت جهاني شدن داشته اند، همچون كاتوليك ها كه روز ۱۴ فوريه خود را جهاني كردند. به همين سادگي!

مرگ ولنتاين مقدس

«در نيمه فوريه هر كس در سراسر گيتي يك كارت دريافت مي كند. با قلب قرمز بزرگي كه با آرزوهاي شيرين پوشانده شده است. ولنتاين روز ديوانگان عشق است.» اين جملات هر روز در سايت هاي مختلف براي اين روز مرور مي شود و اينكه ولنتاين، كشيش كه يك روز را در دنيا به نام خود ثبت كرده يك زنداني مقدس بوده است. در تمام داستان هاي روايت شده ولنتاين، مقدس زندگي كرده است.ولي هديه دادن شكلات هايي با بسته بندي قرمز و پر از روبان تنها بهانه اش يك داستان اساطيري است كه از رم آمده و در قرن سوم ميلادي به وقوع پيوسته است؛ در زمان امپراتوري كلاديوس جنگي پيش مي آيد كه مردان نمي خواهند زنان و كساني را كه دوست دارند ترك كنند و از پيوستن به ارتش جنگ سرپيچي مي كنند.امپراتور خشمگين كه سپاه خود را نافرمان و عاشق پيشه مي بيند دستور مي دهد هيچ جشن عروسي برگزار نشود و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند.ولي ولنتاين از قانون سرپيچي مي كند و براي مردم جشن عروسي پنهاني برپا مي كند.عبادتگاه ولنتاين نزديك كاخ شاه بوده است. او صداي زيبا و آواز دلنشيني داشته و زماني كه در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است «رومنس» دلداده ولنتاين كه او را عاشقانه دوست داشته و شيفته آواز خوش او بوده است مخفيانه به پرستشگاه مي رود تا صداي ولنتاين مقدس را بشنود و...

در نهايت داستان ازدواج ولنتاين در ميان مردم پيچيد و به كاخ شاه رسيد. كلاديوس كه برپايي هرگونه مراسم ازدواجي را منع كرده بود، ولنتاين مقدس را زنداني مي كند تا اعدام شود اما جوانان بسيراي براي ديدن او به زندان سر مي زدند كه يكي از آنها دختر زندان بان بود كه پدرش به او اجازه داد ولنتاين را در درون سلول ملاقات كند. عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين در روز اعدام خود يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند و اين جشن هم به خاطر تماس مستقيم خود با بدنه جامعه، روش شناختي خاص خود را ارائه مي كند.

عاشقان روز عشقتون مبارک


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط مهسا|
آرزوهایم

آرزوهایم در مه گم می شوند
 هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان...
 
 

نزدیک ترین نفسهایم با دورترین آرزوهایت گره خورد

 آن هنگام که در حریم ناب دلتنگی ات قدم زدم

و چشمهایم برای غصه دل مهربانت ترانه سرداد

ای تمنای غریب دل بیا تا به سردی فاصله ها عادت نکنیم.

 

thinking

of you

Idont want to become

so independet

that will think

I can make it entirely on my own

or be so free

that will not want

to share my LIfe with someone

or be in such total control

that wont be able

to say

I want you

I need you and

Ilove you always

  

 


لينك | نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:47 توسط مهسا|
بسترم بوی سیب می‌داد

دیشب دوباره به‌خوابم آمدی

گفته بودی نمی‌آیی، دیواری به بلندی دیوار چین میان ماست

دیوارها هم فرو می‌ریزند

وقتی آمدی ماه  در قاب پنجره نشسته بود

قناری‌ها بیدار شدند در خواب آینه

مثل مه در اندامم پیچیدی

تنت بوی سیب می‌داد و دهانت طعم عسل

چشمانت از ستاره پر شد

هُرم نفس‌هایت پوست شب را می‌لرزاند

بوسه‌هایت طلسم خورشید را شكسته بود

از من غباری مانده بود در حضور ماه

آرام آرام و معلق،  می‌گسیختم از تب

در آسمان جایی برای فرود نبود

تا آن سر دنیا رفتم

ستاره‌ها بر شانه‌ی شب پرپر ‌زدند

تنم پاورچین پاورچین از شب جدا ‌شد

دستت در دست من بود كه در سایه‌ها گم شدی

نگاهِ مهتاب از پنجره پرید

اتاق از خروش چمن زن همسایه پر شد

در بُهت ابری صبح سقوط كردم، اما

بسترم بوی سیب می‌داد، لب‌هایم بوی عسل!


لينك | نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:51 توسط مهسا|
یادت

نمي دوني كه يادت با من تنها چه كرد
فكر نداشتن تو ،با قلب رسوا چه كرد
وقتي بياد رخت مي افتادم تو رويا
چشماي نازو خيست، با فكر دريا چه كرد
اون وقت كه از پيش تو ،من اومدم به خونه
بياد با تو بودن ،با من شيدا چه كرد
اسير دامت شدم ،مثل بلبل عاشق
ببين كه دونه عشق ،با دشت و صحرا چه كرد
خواب كه به چشمم اومد ،با نازو با شكايت
حرفاي سخت و سنگيت ،با تن رويا چه كرد
خواب من كابوس شده، كابوس بي تو بودن
اومدنت تو قلبم ،با خواب زيبا چه كرد
نميدونم چي بگم ،از دست اين زمونه
امان ازاين زمونه ،ميدونه كه با ما چه كرد
با عشق تو كوچيك شد، هر چي درخت سروه
مي بيني با دل ما،قامت رعنا چه كرد
وقتي كه عاشق باشي ،شعرا ميشن همدمت
بيا كه با دل ما ،هجوم شعرا چه كرد
اگر نباشي يه روز،روز مرگم رسيده
مي دوني عشق مجنون در غم ليلا چه كرد؟


لينك | نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:33 توسط مهسا|
می شکند

برای رسیدن به تو

پاپیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تورا سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود تو که می دانستی

با چه اشتیاقی خودم را قسمت می کنم

پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی خیلی دیر بود

خیلی دیر

چه ساده یگانه شدیم

چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم

بی آنکه دیده باشمت یا حتی شنیدنی درکار باشد

بی آنکه حتی نمی دانم

مانده ام این همه دوری واین همه احساس

مانده ام از کجای این بی سو آمدی

دیگر هیچ نمی دانم

جز اینکه

هرچه از دلم می خروشد واز نگاهم میتراود...عشق است وعاطفه

آنچه آرام وبی صدا بذرش را دردلم پاشیدی

می دانم می دانم که می خندی به عاشقانه های من

اما بخند!

تو که می دانستی

با چه اشتیاقی

خودم را قسمت می کنم

پس چرا زودتر ازتکه تکه شدنم

جوابم نکردی

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

من خسته ام خسته از دقایقی که بازگشتی ندارد

خسته از دقایقی که می گذرد وباز گشتی ندارد

خسته

کاش آنروز که تقدیم تو شد همه هستی من

می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است

لبریز ازعشق وغرور گر بازیچه شود

می شکند... می شکند...می شکند

توکه از من دور بودی دیگه از چی ترسیدی که جا زدی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:4 توسط مهسا|
ای نزدیک
 

در نهفته ترین باغها ، دستم میوه چید . 
و اینک ، شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن . 
بی تای انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است .
درخشش میوه ! درخشان تر .
وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید . 
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند . 
پنهان ترین سنگ 
سایه اش را به پایم ریخت . 
و من ، شاخه ی نزدیک !
از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم . 
رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم 
و اینک ، در خمیدگی فروتنی ، به پای تو مانده ام .
خم شو ، شاخه ی نزدیک !

« سهراب سپهری »


لينك | نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:35 توسط مهسا|