گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی
گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی
من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی
تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را
تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را
بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را
به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام می کنم
وبه اولین دلی که عاشق شد ؛درود می فرستم خوشا آخرین انتظار،
مدام ثانیه ها را می بینم که از روبرویم می گذرند ودرخیابانی گنگ گم می شوند.عمر من
کوه عظیمی از ثانیه ها ،چقدر زود رفته است .روزهای بی توبودن چقدر آهسته رفته است
به تو سلام می کنم که بوی گل های یاس را می دهی ،من در میان کلمات تو جوانه زدم و دفترهایم ناگهان لال شدند
چقدر تیره است روزهایی که از نام دلاویز تو تهی است .چقدر طولانی است جاده ای که گام های تورا ازیاد برده است،چقدر لجباز است مدادی
که نمی خواهد از تو بنویسد.چرا به من نگاه نمی کنی؟چرا دستی به سر وروی کلمات یتیم من نمی کشی ؟چرا سری به تنهایی من نمی زنی ؟به تو سلام می کنم
که حرف هایم را روزگاری میان آیینه ها قسمت میکنی .سلام مرا سبز کن ای یگانه ای که کهکشان های حوالی خانه ات پاییز وزمستان ندارد.
بی تو دلم شکست ،بی تو هوا چه سرد است ،نازنین من، غم هااز دل برود آندم که تو بیایی،آخر تو چرا از من غمگینی؟ای دور مانده ازمن باز آی ،بازآی
،دلم هوای تورا کرده است بعد از تو آن زمان که از رفتنت گذشت،آینه ها شکست.غم از چهره زردم کمانه بست.بیا…
ذره ای از تو
عالمی است که می توان بدان
تا ابد دل خوش بود
ازاحساس تو دارم یادگاری
بهار لحظه چشم انتظاری
فراموشم نخواهد شد خیالت
که تو سهم من از این روزگاری
من و تو از یک جنسیم
هر دو از جنس آگاهی
و نقطه فهمیدن
همان لحظه دیدار است
گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی
گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی
من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی
تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را
تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را
بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را

سر گرمی تو شده بازی با اين دل غمگين و خستم
يادت نمياد اون همه قول و قرارايی که با تو بستم
با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوری
پای اين همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلم و به خدا آهم می گيره دامنت و عاقبت يک روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از يه نفرين سينه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نيستی
گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز
ديونه نکن دلم و آهم می گيره دامنت و عاقبت يک روز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی دلم پر از يه نفرين سينه سوز
نگو بی خبری
گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز
سکوت بلندی در
امتداد این جاده ناامن نشسته است و
یاد تو
همچون هراسی سرد
وجودم رادر برگرفته
حال من هستم و
شکوه نگاه تو
نگاهت بر نگاه خسته ام
چقدر زیبا ودل انگیز است!
نگاهت را ازمن مگیر.
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
در کتاب قصه ي من معني هر دل سپردن
خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل از عزيزان يا نگاري
بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي
با گناه پاکبازي باختن در هر قماري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد
زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري
با من ويرانه از درد دست تو اما چه ها کرد
اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم