تبليغاتX
دل گفته های مهسا

دل گفته های مهسا
هرگاه شاعری را یافتی که گفت دو بار عاشق شده ام بدان هرگز عاشق نشده خواستن همیشه عشق نیست
عشق مثل نفس کشيدن
در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
    ابهام، در ماست.
    نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي.
    عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست.
    كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق.
    معجزه اي را در خود نهفته دارد.
    مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي،
    متعلق عشق موضوعيت ندارد.
    آنچه مهم است اين است كه
    بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،
    همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت،
    بي استثنا نفس مي كشي.
    نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند،
    عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست.
    اگر با دوستي هستي، نفس مي كشي.
    اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي.
    اگر در اب شنا مي كني، نفس مي كشي.
    يعني هر كاري كه مي كني،
    با نفس كشيدن همراه است.
    عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد،
    يعني بايد هسته ي مركزي همه ي كارهاي تو باشد.
    عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن.
    در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه
    نفس كشيدن با جسم.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:59 توسط مهسا|
اتاق من
اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:54 توسط مهسا|
شکوه عاشقی
اشعار خط خطی ، افکاری قلم خورده و ایوانی دلباز رو به باغ
ترنم وجود بهار را در فکرم می ستاید
و چهرهً مهربانت را به یادم می آورد ،

در خود از خود بیخود می شوم و در افکارم گم ،
دو سه خطی می نویسم ،
اما اینها شعر نیستند ،

بلکه صدای دل عاشقی خفته اند در مرداب حسرت
از درخت های سیب مشرف به باغ ،
ستاره را می چینم
و از بن بست آرزوها باران

در بوی نم پاییزی گم می شوم تا خواب های دور ، تاخود خدا
در او تو را می یابم و می ستایم و دیگر هیچ ،

از بوی شاخه های تر باغ انگور ،
در تو بی نیاز می شوم
و رسم خود شکنی آفتاب را در غروب جدایی می شکنم ،

دگر غروب هم فرقی ندارد با طلوع ،
هر دو زیبایند و قابل تحسین

خورشید را در بر می گیرم تا آبیهای دریای خیال ،
با تو به آنجا می رسم ،
جایی که خلوت تنهاییهایم در تو خلاصه می شود

نفس را از موجهای بلند دریای طوفانی می گیرم ،
حس نوشتن را از قطرات درشت باران
و روی صخره ً سختی ،
خود را ناچار به پی بردن به رازهای دریا میکنم ،

گاهی آبی ، گاهی نیلی ، گاهی هم بنفش و سرمه ای
ابرهای سیاه هم بی نقش نیستند
سیاه و سیاه و سیاه چون فکر من

روی صخره ای بلند می گریم در زیر اشکهای باران
و پی به راز های بی پایان دریا می برم درآن هیاهو
می خواهم بگریم و پاک شوم

پس ،
می نویسم از بودن ، از قسمت ، از تو ، از عشق
درآن هنگام که ابرهای سیاه باران زده مرا نوازش می کنند
و من در لحظه ای کوتاه اما به یاد ماندنی ملعبهً بزرگی دنیا می گردم
و مجنون فریاد می کشم :

وسعت آسمان از آن توست
پس به من بیاموز عاشق پیشگی را

تا به تو تقدیمش کنم با قلبی مطمئن از شور
و بار دگر در برقهای چشمانت گم گردم تا خود اعماق آب

باشد که روزی ،
شانه به شانه ، دست در دست ، نظاره گر رازهای باران و دریا باشیم
و به شکوه عاشقی نزدیکتر


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:29 توسط مهسا|
تو را دوست دارم
کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم

یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها

فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.

با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .

باران را با اشک می آمیزم  در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.

چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟

 چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .

 دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب

دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم

دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم

بگو ؟؟؟

بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند

دلم می خواهد  وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی

چرا  چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!

دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.

دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!

چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن  تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...

دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم


لينك | نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:43 توسط مهسا|
مرد آبی عشق
ای مرد آبی عشق !

من و یکدفتر سپید شعر هنوز برای تو مینویسم

تو همیشه در شعرهایم به انتها نمیرسی واین زیباست

شروعی دوباره واز تو نوشتن

میخواهم دریا با من از باران بگوید

یادهایت را باد برایم آورد

من مهربانی را از نگاه پروانه آموختم

اولین بار که تو را شناختم قفل دل را باختم

آن روز خدا شاهدمان بود

در باورهای سبز رنگ خیالم تو را دیدم

ودر شبهای بارانی ام تو را جستم

تو را در مه آلودترین رنگ خیال یافتم

من هر روز با یاد روزهای با تو بودن

پشت پنجره اندوه گرفته قلبم منتظرم

واز مهر مینویسم و (تا بینهایت دوستت دارم )


لينك | نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:20 توسط مهسا|