
یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها
فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.
با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .
باران را با اشک می آمیزم در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.
چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟
چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .
دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب
دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم
دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم
بگو ؟؟؟
بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند
دلم می خواهد وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی
چرا چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!
دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.
دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!
چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...
دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم
من و یکدفتر سپید شعر هنوز برای تو مینویسم
تو همیشه در شعرهایم به انتها نمیرسی واین زیباست
شروعی دوباره واز تو نوشتن
میخواهم دریا با من از باران بگوید
یادهایت را باد برایم آورد
من مهربانی را از نگاه پروانه آموختم
اولین بار که تو را شناختم قفل دل را باختم
آن روز خدا شاهدمان بود
در باورهای سبز رنگ خیالم تو را دیدم
ودر شبهای بارانی ام تو را جستم
تو را در مه آلودترین رنگ خیال یافتم
من هر روز با یاد روزهای با تو بودن
پشت پنجره اندوه گرفته قلبم منتظرم
واز مهر مینویسم و (تا بینهایت دوستت دارم )