تبليغاتX
دل گفته های مهسا

دل گفته های مهسا
هرگاه شاعری را یافتی که گفت دو بار عاشق شده ام بدان هرگز عاشق نشده خواستن همیشه عشق نیست
حس غریبانه زن بودن

  در انتهای حس غریبانه زن بودن

  در ابتدای جاده سنگلاخ تنهائی

  در ژرفنای کهکشان ناشناخته غربت

  با صدایت خود را یافتم

  

  ودر پناه گرمی کلامت

  غم غربت را فراموش کردم

  و آموختم

   در جنگل بی رحمی دنیا

  چگونه زنده بمانم

  حس آشنای عشق ومهربانی را

   در صدایت باز یافتم

   ودانستم

   در سیاهی شبهای غریبانه عزلت

   تنها

   تو پناهی وبس

  اکنون این پناه جوی دیرینت را

  در گوشه خلد برینت پناه ده

   که سخت در انتظارم.

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:19 توسط مهسا|
گل گلدون

گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:2 توسط مهسا|
بی تو

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:0 توسط مهسا|
خواب

چون مردآبيم
           در خوابيم
در اين باغ اگر روزي كسي برخيزد
بر سرش برگ سكوت ميريزد
...

خاليست هر آغوشي
محكوم به خاموشي
...

باغ سرد چون اسفند است
تا بهار اما روزي چند است
...

من دلي تازه
پر از نا گفته حرف
يه جوونه توي باغ زير برف
يه گلوي پر ز داد
دلي پر از فرياد

...

سالهاست مي خوام كه فرياد كنم
شكوه از ستم و ظلم و بيداد كنم
گوشي اما شنوا گويا نيست
كه من طلب قسط و داد كنم

...

من يه فريادم
يه فرياد اميد
صدايي كه هيچ كس نشنيد

...

همه خاموشند و به كاهي راضي
غرق برفند و من, ياد ز مرداد مي كنم
در مه و شك آلوده وجودم
گويي از ازل اينگونه بودم
...

درد مي كشم ,پس هستم
ناله به جان آنكه مرا زاد مي كنم
فريادم انگار كه بي صداست
گويي گلويي پر از باد مي كنم

بسته مرا همه بال و پر
يا من خموشم يا گوشها كر

...

كاش خواب مي ديدم
بيدار كنيدم


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:3 توسط مهسا|
من
 

ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
ای مرگ تن این دست من دستم بگیر دستم بگیر
در سینه ام ای آرزو محض خدا دیگر بمیر
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید
من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید
از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید

ای اشک گرم آروم بریز بر گونه ی بیمار من
لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من
در لحظه ی بیداد غم کی میشود غمخوار من
ای لحظه ی پایان من این امشب رو فردا نکن
درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:11 توسط مهسا|
چشم انتظار

چشم انتظار من باش

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را چشم تو زینت تاریکی نیست

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:57 توسط مهسا|
دیدن تو
براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم

 

هنوز اي يار تنهايم
 به ديدار تو مي آيم
باز مي آيم
 اگر كه فرصتي باشد
مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي دیدن تو از
 حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
عذاب اين دريده ها
مرا شكسته بي صدا
دستي بكش به زخم من
كه از شفا گذشته ام
 كه از شفا گذشته ام
باورم كن باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هرچه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
 من از خدا گذشته ام
منو بشناس و باور كن
 كه خسته ام ، خيلي خسته ام
اما هستم
تهي ماند و نشد آلوده دستم
 من به دنيا
دل نبستم
باورم كن ، باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه بلا كشيده ام
من از وفا كشيدم
چه از وفاداري اين
 اهل وفا گشته ام
من از وفا گذشته ام
 براي ديدن تو از
 حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
 من از خدا گذشته ام
كفر اگر نباشد اين
 من از خدا گذشته ام


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:6 توسط مهسا|
پرنده ی کوچک
شب طولانی است

افکارم به کجا پرواز می کند

آیا آنها خانه ای خواهند یافت؟

آنها را به چه کسی می توانم بسپارم؟

چه کسی می تواند ببیند
پرنده ای کوچک می لرزد؟


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:37 توسط مهسا|
شب
همه شب با دلم كسي مي گفت
سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود مي رود نگهدارش
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فردا ها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ
گيسويم در تنفس تورها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
هر كه دلداده شد به دلدارش
 ننشيند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اكنون من رفته ام و غروب
سايه ميگسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره ي غم
مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار
آيه هايي همه سياه سياه

 

دوستتان دارم

 

لينك | نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:15 توسط مهسا|
چیزی بگو

دلبركم چيزی بگو به من كه از گريه پرم

به من كه بی صدای تو از شب شكست ميخورم

دلبركم چيزی بگو به من كه گرم هق هق ام

به من كه آخرينه آواره هاي عاشقم

 

چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بی كسی......غزل بشن گلايه ها نه هق هق دلواپسی

 

نذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه ها

دوباره من بمونمو خاكستر پروانه ها

 

چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره...كابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره

چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد...نگو كه خورشيدك من چادر شب بسر كشيد

 

دقيقه ها غزل ميگن وقتی سكوتو ميشكنی

قناريا عاشق ميشن وقتی تو حرف ميزنی

 

دلبركم چيزي بگو به من كه خاموش توام

به من كه همبستر تو  اما فراموش توام

 

چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بی كسی...غزل بشن گلايه ها نه هق هق دلواپسی

 

نذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه ها

دوباره من بمونمو خاكستر پروانه ها

 

چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره...كابوس رفتنت بگو از لحظه هاي من بره

 

چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد

نگو كه خورشيدك من چادر شب بسر كشيد

 

چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره

كابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره

 

چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد...


لينك | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 17:53 توسط مهسا|
تلخ ومحزونم
رها بودیم
و در آسمان آبی زندگیمان
در اوج پرواز
دنیا را شادمانه در برگهای سپید دفتر کوچک خاطراتمان رسم می کردیم
... دیروز
دیروز چه شاد بودیم
....... و امروز
او کبوتری شکسته بال
...و من اسیر سکوت در بُغض خیس خود
و آن آسمان زندگیمان
...اینک خاکستری
امروز من چه تلخ و محزونم
.........از مرگ دنیای کوچک شادی هایمان

لينك | نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:28 توسط مهسا|
اتاق
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست می دارم
*فروغ فرخزاد*

لينك | نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 20:20 توسط مهسا|
عشق تو
من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت
بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار
نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه


میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه....


لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 21:57 توسط مهسا|
ابرها
 

ابرها می گريند تا پشت پايت را خيس کنند.
من انتظار را حس می کنم
صبر را ياد گرفته ام
از باغچه کوچکمان زير آفتاب تابستان
برای روزی که اندوه آسمان از
آتش عشق افروخته اش باران بياورد
ودوری ها را پاک کند
و مدام برای برگ ها بخواند که
آسمان نزديک است
دوباره دست هايمان را خيس کند
من رهايت نمی کنم
آنچه را که روزهای بلند و شب های بارانی
به من آموخته اند از ياد نمی برم
و اين شب های خيس را
فراموش نخواهم کرد
حتی در آغوش تو
ابری خواهم بود
که برای دوست داشتن لبخندت می گريد.

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:2 توسط مهسا|
شب قدر

بسم الله الرحمن ارحيم

 انا انزلناه فى ليلة القدر
و ما ادريك ما
ليلة القدر
 ليلة القدر خير من الف شهر

تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم

 من كل امر  سلام هى حتى مطلع الفجر  


لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 18:42 توسط مهسا|
سکوت مرگبار

طوفان در من خانه دارد، و شگفتا که اینگونه آرام نشسته ام، انگار میزبان نسیمی نوازنده ام سرشار از ملایمت. در پس چهره آرام نمایم به کمین نشسته برای در هم شکستن و زیر و رو کردن هر آنچه آرام است، برای ویران کردن هر آنچه برپاست در سرزمین استوار قلبم که بر پا ایستاده آرام. خواهد وزید سرانجام، دیوانه وار، و غرقه خواهد کرد در امواج گستاخ و لگام گسیخته اش، آرامش قلبم را، و آنگاه خاکستری افسرده و بی روح به جا خواهد ماند، بدون لهیب شعله اش، و بدون کورسوی شراره ای. به کجا می روند آن شعله های نامیرای نهفته در قلبم؟ از کجا سر بر خواهد کرد و در کدام خرمن شعله خواهد افکند آتش ابدی روحم؟ به کدام شب روشنایی خواهد بخشید، به کدام شب؟ و در کجا طنین خواهد انداخت ترانه های زندگی بخشم، در این  سکوت مرگبار؟


لينك | نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:30 توسط مهسا|
من
من به دنيايي مي انديشم كه در آن انساني
انسان ديگر را تحقير نمي كند
جايي كه عشق زمين را مقدس كرده
و صلح جاده هاي آن را زيبا كرده
من به دنيايي مي انديشم كه همه
راه آزادي را مي دانند
جايي كه طمع شيره جان را نمي كشد
و زياده خواهي زنگاري بر روزمان نمي كشد
به دنيايي كه مي انديشم سياه و سفيد
از هر نژادي كه باشند
زمين را با سخاوت با هم قسمت مي كنند
و هر كسي آزاد است
و بدبختي رخت بر مي بندد
و شادي، مثل مرواريدي
در زندگي هر كس مي درخشد
اينچنين است دنيايي كه به آن مي انديشم


لينك | نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:49 توسط مهسا|
پرتگاه بی کسی

 

بر لب پرتگاه بی کسی ایستادم

و ز آغاز نبود به سکوت انتها مینگرم

چشم میبندم

          قطره ای اشک ز دریای وجود

میزند سینه بر این صخره سخت

و صبورانه بر این ساحل سرخ می غلطد

چونکه او میداند

                موج این دریا ندارد برگشت

و فرو میشیند

      و فرو میشیند در رهی ساخته از دست زمان

که بر این ساحل روح چین غم انداخته است

و ترا در فرورفته ترین گوشه کنار عمقش میجویم

هر چه دارم هر چه که میخواهم   خفته در این دریاست

گر تو در آن باشی

تو در این دریا قادر و صاحب امواج وجود

طغیان  روحم  کسریت  در  دریاست

بی تو بر لب پرتگاه بی کسی ایستادم

و به عمقی بی انتها مینگرم  و ترا میخواهم


لينك | نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:37 توسط مهسا|
نازنینم
نازنينم!

باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!

باز مهربانی چشمهايت،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!

نازنينم!

به شب و روز قسم!

به تلؤلؤ امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حياتم قسم!

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم!

نــــمی توانم!

نــمی توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!

نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!

نازنينم!

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد، روشن نگه دارم؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم

که کلمه ای حتی،از ياد نرود؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،

با کدام قلم،برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراريم،

قلمها را طاقتی نيست!

.....

نازنينم!

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،

دلم گرفته است!

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا!

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!


لينك | نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 9:10 توسط مهسا|
خوب من
 

خوب من

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي

 اونجا نيست


لينك | نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:18 توسط مهسا|
پاییزت مبارک

پاییز!:)
.
.
.
.

برگ به شوق آغوش زمین می افتد
!!

و من به شوق دیدار تو!

رسوای ثانیه هایم!
پاییزت مبارک
!


لينك | نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:38 توسط مهسا|
یادت هست

روزی كه آسمان ِمن شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسماني با بهانه های دلِ من راه  بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين ِ بی آداب برسيم ، از ابتدای ‌«من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت ! ... ببار - ببار - ببار تا با باريدنت بشوئی تنگی و سنگی  اين دل را   ... می دانم چنين انتظاري از آسمان بی غل و غشی كه هميشه -ی خدا با تو رو راست و آبی است در اين فصل گرم كه قرار است از زمين و آسمان آتش ببارد  ، كار ساده ای نيست ! اما فراموشی می كنم و می گويم : آسمانم ببار   و آسمان خاكستری می شود ! می گويم:  می خواهم يكبار هم كه شده برای خاطرِ دل من بباری ، نمی بينی به اين جان و دل  بلای آتش ِ ساز!  افتاده ؟ و آسمان خاكستری تر می شود ! می گويم: از همان روزی که آسمان شدي ، آسمان ِ آبی- خاكستری بی ماه ! آسمان سر زمين ِ اين دل بي نام و نشان ، اين تو بودی كه باريدی و اين من بودم كه سنگ شدم و آسمان خاكستری سياه می شود  ، می گويم : شبی كه ! ماه بر من تابانيدی ، يادت هست ؟ حرف بزن به من بگو  اين شب هاي بدون ماه  كه تاريكم  اگر نباری چه كنم ؟ ، برای دل ِ من ببار و آسمان سياه می شود ، می گويم : به من نگاه كنی اگر ! شايد كه به جای باريدن آتش - باران بباری بر دلم و آسمان سياه تر می شود ،  می گويم : ببار - ببار - ببار ... نگاه كه می كنم ات بی ماه  ، می خواهم بباری و آسمان سياه تر می ماند ، من به خود می پيچم ،‌آسمان هم  به خود می پيچد ، می گويم :يادت نيست ؟   از همان ابتدا كه تو آسمان شدی و من  - من ! قرار مان اين بود که  تو  آسمان ِ بارانی باشی و من سنگ  ، نمی شناسی ام نه ؟ يعنی از وقتی دلتنگ شدم ، سنگ تر شدم كه نمی شناسی ام ! می گويم :‌ببار - ببار - ببار آسمانم  ...اين بيابان لبريز از سكوت منم  كه رو به پايان است  ،‌ شبي كه ماه را از من پس گرفتی يادت هست ؟  ، زير لب خنديدم ، با دلم گفتم؛ عجب خيال خامی دارد اين آسمان ِ آبی - خاكستری  كه مرا تنهاتر می خواهد بدون ماه ! ... نمی دانستم كه آنقدر نمی باری  و نمی باری كه تنهاترين ها می شوم بی ماه ! ...روزی كه آسمانم شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسمان بودی با دلِ من راه  بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين بی آداب برسيم ، از ابتدای ‌«من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت !  و من خيال می كردم تمام اينها يادت هست ...


لينك | نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:8 توسط مهسا|
لحظات تنهایی
هر بار محکم تر از بار قبل با سر به ديوار اين زندگي مي خورم . نگاهم که کني مي بيني درست همينجا همينجا گوشه پلک راستم است که عجب مي زند . انگشتانم را روي پوست صورتت مي گذارم خودت را عقب مي کشي . چي شد يخ کردي ؟ پس منرا چه مي گويي گه با اين سرما تمام زمستان و گاهي هم تابستان را سر مي کنم. چي لباس گرم؟ مگر نمي بيني اين يک اين دو اين سه اين..........! هه دارم خو مي گيرم با فضا با اين آدمهايي که اينجا برايشان عين پارک است و گاهي مي آيند به هواي قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را مي گويي ؟ او منم ديگر . خود خودم که نه او همان تنهايم است که شبها مي آورمش اينجا تا نفسي بکشد . خودش مي گويد که شبها را بيشتر دوست دارد. مي بيني از وقتي که آمديم همان جا نشسته و زل زده به اين ديوار روبرو مي گويد روحش را مچاله کرده اند . تو مي داني يعني چه؟ مي گويد دوباره له شده است.مي گويد از اين همه معلق ماندن  از اين همه ميان زمين و آسمان دست و پا زدن و نرسيدن و نرسيدن خسته است. از اين دوستت دارم هاي مصرف شده از خداحافظ هاي سريع و رفتن ها و رفتن ها يي به يک چشم بر هم زدن دلگير است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر مي کند. راست مي گوييد بدون تنهاي من هم اين دنيا باز هم دنياست. راستي زورت مي رسد احساس تنهايي مرا که مچاله شده تا نرفته اي درست کني يا تو هم کارهايت مانده و همين قدر وقت داشتي ؟ باشه ممنون متوجه ام !!!!!!!!!1شايد باز هم همديگر را ديديم .شايد......................
لينك | نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:30 توسط مهسا|