در انتهای حس غریبانه زن بودن
در ابتدای جاده سنگلاخ تنهائی
در ژرفنای کهکشان ناشناخته غربت
با صدایت خود را یافتم
ودر پناه گرمی کلامت
غم غربت را فراموش کردم
و آموختم
در جنگل بی رحمی دنیا
چگونه زنده بمانم
حس آشنای عشق ومهربانی را
در صدایت باز یافتم
ودانستم
در سیاهی شبهای غریبانه عزلت
تنها
تو پناهی وبس
اکنون این پناه جوی دیرینت را
در گوشه خلد برینت پناه ده
که سخت در انتظارم.
گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانهی متفاوت تمام روز...
هی فکر میکنم به تو و خیره میشود
چشمم به چند نقطهی ثابت تمام روز
زردند گونههای من و خاک میخورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار میشود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه میزند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مردهای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

چون مردآبيم
در خوابيم
در اين باغ اگر روزي كسي برخيزد
بر سرش برگ سكوت ميريزد
...
خاليست هر آغوشي
محكوم به خاموشي
...
باغ سرد چون اسفند است
تا بهار اما روزي چند است
...
من دلي تازه
پر از نا گفته حرف
يه جوونه توي باغ زير برف
يه گلوي پر ز داد
دلي پر از فرياد
...
سالهاست مي خوام كه فرياد كنم
شكوه از ستم و ظلم و بيداد كنم
گوشي اما شنوا گويا نيست
كه من طلب قسط و داد كنم
...
من يه فريادم
يه فرياد اميد
صدايي كه هيچ كس نشنيد
...
همه خاموشند و به كاهي راضي
غرق برفند و من, ياد ز مرداد مي كنم
در مه و شك آلوده وجودم
گويي از ازل اينگونه بودم
...
درد مي كشم ,پس هستم
ناله به جان آنكه مرا زاد مي كنم
فريادم انگار كه بي صداست
گويي گلويي پر از باد مي كنم
بسته مرا همه بال و پر
يا من خموشم يا گوشها كر
...
كاش خواب مي ديدم
بيدار كنيدم
ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
ای مرگ تن این دست من دستم بگیر دستم بگیر
در سینه ام ای آرزو محض خدا دیگر بمیر
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید
من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید
از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید
ای اشک گرم آروم بریز بر گونه ی بیمار من
لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من
در لحظه ی بیداد غم کی میشود غمخوار من
ای لحظه ی پایان من این امشب رو فردا نکن
درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید


هنوز اي يار تنهايم
به ديدار تو مي آيم
باز مي آيم
اگر كه فرصتي باشد
مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي دیدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
عذاب اين دريده ها
مرا شكسته بي صدا
دستي بكش به زخم من
كه از شفا گذشته ام
كه از شفا گذشته ام
باورم كن باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هرچه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
منو بشناس و باور كن
كه خسته ام ، خيلي خسته ام
اما هستم
تهي ماند و نشد آلوده دستم
من به دنيا
دل نبستم
باورم كن ، باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه بلا كشيده ام
من از وفا كشيدم
چه از وفاداري اين
اهل وفا گشته ام
من از وفا گذشته ام
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
دوستتان دارم
دلبركم چيزی بگو به من كه از گريه پرم
به من كه بی صدای تو از شب شكست ميخورم
دلبركم چيزی بگو به من كه گرم هق هق ام
به من كه آخرينه آواره هاي عاشقم
چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بی كسی......غزل بشن گلايه ها نه هق هق دلواپسی
نذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره...كابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد...نگو كه خورشيدك من چادر شب بسر كشيد
دقيقه ها غزل ميگن وقتی سكوتو ميشكنی
قناريا عاشق ميشن وقتی تو حرف ميزنی
دلبركم چيزي بگو به من كه خاموش توام
به من كه همبستر تو اما فراموش توام
چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بی كسی...غزل بشن گلايه ها نه هق هق دلواپسی
نذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره...كابوس رفتنت بگو از لحظه هاي من بره
چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من چادر شب بسر كشيد
چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد...
ابرها می گريند تا پشت پايت را خيس کنند.![]()
من انتظار را حس می کنم
صبر را ياد گرفته ام
از باغچه کوچکمان زير آفتاب تابستان
برای روزی که اندوه آسمان از
آتش عشق افروخته اش باران بياورد
ودوری ها را پاک کند
و مدام برای برگ ها بخواند که
آسمان نزديک است
دوباره دست هايمان را خيس کند
من رهايت نمی کنم
آنچه را که روزهای بلند و شب های بارانی
به من آموخته اند از ياد نمی برم
و اين شب های خيس را
فراموش نخواهم کرد
حتی در آغوش تو
ابری خواهم بود
که برای دوست داشتن لبخندت می گريد.
بسم الله الرحمن ارحيم
انا انزلناه فى ليلة القدر
و ما ادريك ما ليلة القدر
ليلة القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم
من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر

طوفان در من خانه دارد، و شگفتا که اینگونه آرام نشسته ام، انگار میزبان نسیمی نوازنده ام سرشار از ملایمت. در پس چهره آرام نمایم به کمین نشسته برای در هم شکستن و زیر و رو کردن هر آنچه آرام است، برای ویران کردن هر آنچه برپاست در سرزمین استوار قلبم که بر پا ایستاده آرام. خواهد وزید سرانجام، دیوانه وار، و غرقه خواهد کرد در امواج گستاخ و لگام گسیخته اش، آرامش قلبم را، و آنگاه خاکستری افسرده و بی روح به جا خواهد ماند، بدون لهیب شعله اش، و بدون کورسوی شراره ای. به کجا می روند آن شعله های نامیرای نهفته در قلبم؟ از کجا سر بر خواهد کرد و در کدام خرمن شعله خواهد افکند آتش ابدی روحم؟ به کدام شب روشنایی خواهد بخشید، به کدام شب؟ و در کجا طنین خواهد انداخت ترانه های زندگی بخشم، در این سکوت مرگبار؟

و ز آغاز نبود به سکوت انتها مینگرم
چشم میبندم
قطره ای اشک ز دریای وجود
میزند سینه بر این صخره سخت
و صبورانه بر این ساحل سرخ می غلطد
چونکه او میداند
موج این دریا ندارد برگشت
و فرو میشیند
و فرو میشیند در رهی ساخته از دست زمان
که بر این ساحل روح چین غم انداخته است
و ترا در فرورفته ترین گوشه کنار عمقش میجویم
هر چه دارم هر چه که میخواهم خفته در این دریاست
گر تو در آن باشی
تو در این دریا قادر و صاحب امواج وجود
طغیان روحم کسریت در دریاست
بی تو بر لب پرتگاه بی کسی ایستادم
و به عمقی بی انتها مینگرم و ترا میخواهم
خوب من
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي
اونجا نيست
پاییز!:)
.
.
.
.
برگ به شوق آغوش زمین می افتد!!
و من به شوق دیدار تو!
رسوای ثانیه هایم!
پاییزت مبارک!
روزی كه آسمان ِمن شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسماني با بهانه های دلِ من راه بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين ِ بی آداب برسيم ، از ابتدای «من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت ! ... ببار - ببار - ببار تا با باريدنت بشوئی تنگی و سنگی اين دل را ... می دانم چنين انتظاري از آسمان بی غل و غشی كه هميشه -ی خدا با تو رو راست و آبی است در اين فصل گرم كه قرار است از زمين و آسمان آتش ببارد ، كار ساده ای نيست ! اما فراموشی می كنم و می گويم : آسمانم ببار و آسمان خاكستری می شود ! می گويم: می خواهم يكبار هم كه شده برای خاطرِ دل من بباری ، نمی بينی به اين جان و دل بلای آتش ِ ساز! افتاده ؟ و آسمان خاكستری تر می شود ! می گويم: از همان روزی که آسمان شدي ، آسمان ِ آبی- خاكستری بی ماه ! آسمان سر زمين ِ اين دل بي نام و نشان ، اين تو بودی كه باريدی و اين من بودم كه سنگ شدم و آسمان خاكستری سياه می شود ، می گويم : شبی كه ! ماه بر من تابانيدی ، يادت هست ؟ حرف بزن به من بگو اين شب هاي بدون ماه كه تاريكم اگر نباری چه كنم ؟ ، برای دل ِ من ببار و آسمان سياه می شود ، می گويم : به من نگاه كنی اگر ! شايد كه به جای باريدن آتش - باران بباری بر دلم و آسمان سياه تر می شود ، می گويم : ببار - ببار - ببار ... نگاه كه می كنم ات بی ماه ، می خواهم بباری و آسمان سياه تر می ماند ، من به خود می پيچم ،آسمان هم به خود می پيچد ، می گويم :يادت نيست ؟ از همان ابتدا كه تو آسمان شدی و من - من ! قرار مان اين بود که تو آسمان ِ بارانی باشی و من سنگ ، نمی شناسی ام نه ؟ يعنی از وقتی دلتنگ شدم ، سنگ تر شدم كه نمی شناسی ام ! می گويم :ببار - ببار - ببار آسمانم ...اين بيابان لبريز از سكوت منم كه رو به پايان است ، شبي كه ماه را از من پس گرفتی يادت هست ؟ ، زير لب خنديدم ، با دلم گفتم؛ عجب خيال خامی دارد اين آسمان ِ آبی - خاكستری كه مرا تنهاتر می خواهد بدون ماه ! ... نمی دانستم كه آنقدر نمی باری و نمی باری كه تنهاترين ها می شوم بی ماه ! ...روزی كه آسمانم شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسمان بودی با دلِ من راه بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين بی آداب برسيم ، از ابتدای «من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت ! و من خيال می كردم تمام اينها يادت هست ...