بي صدا از خودم مي گذرم...
ديرگاهيست،
پنجره ها پنهان است
-پيچك هاي تنهايي،
انبوه خزيده اند-
و جاده ، گم
در مه اندوه...
باغ پشتي را
پاورچين،
مي گذرم...
آندم كه عميق نفس مي كشد؛
هنوز هم تنهاست،
با كوچ ترانه هاي مهاجر...
ومنتظر،
-اشك هاي خشكيده ي زرد-
...
پشت پرچين ها
مي نشينم روي سبزه ها...
آوازي نمناك مي گذرد...
صورتم مي شكفد
مثل گاهي
كه شمعداني ها را
روي ايوان
نور مي پاشم
من گاهي...
بي صدا
از خودم
مي گذرم
...

اگر گستردهتر گرفته بودي چشمانداز را
مجبور نبودي حالا
پاك كني قلممو را
و كنار اين نقطه
اتاقي بگذاري
و آن زني
كه غمش را چون بغچه بغل گرفته
به اين نقطه نميپيوست
از اين منظر
رودخانه خط باريكي است
و آت و آشغال ساحل
سنجاق شده بر زمينة تازه
با گيرهاي
كه بزرگتر از تابلوست
من و بی نهايت
پر نده هيچگاه نيا نديشيد
کيست
و
ازکجا می آيد
*
پروانه تصورش
از بی نها يت ،
نور ِ هر روشنا يی است.
*
آدمها
"من" گفتن را
شناختند
*
امّا طبيعت،
رقص ِ دائمی را
با آهنگ ِ موجودات
ادامه می دهد.
*
من
و
بی نها يت
درخويش ،
مَنيّتِ تما م شد نی
می چر خيم
*
آيا
تصور ِ ما آدمها
از کهکشا ن
مثل ِ تصور ِ پروانه
از نور ِ هر روشنايی
نيست؟