به دیناری چند در برابر ذلت و ننگ سر تعظیم فرو می آوری و تسلیم میشوی؟ انگشت شک را بر صورت بزک کرده ات میکشی و برای تنت جنجال شهوت و عشوه می اندازی !
و تو ! با چشمانی نفخ کرده بیرون زده ای برای چانه زدن از برای نیمه دیگر بدنت!
سبزه های پای ياس مغرورند
به خيالشان زيبايی ياس
به خاطر وجود آنهاست
وقتی همه سبزه ها نبودند
ياس باز هم زيبا بود ...
آغوش نرم و نوازشگر اكنون به فشار خرد كننده اي بدل شده است. چهره كودك تولد يافته، به جاي نشان دادن لبخند خوشحالي و خوش آمد، حالت شديداً گرفته، به هم فشرده و دست از جان شسته يك قرباني شكنجه را دارد. گريه او، كه به گوش والدين مشتاق و منتظر، موسيقي شيرين و دلنوازي است، در واقع چيزي از يك فرياد وحشت زده كم ندارد، چرا كه او به ناگاه تماس نزديكي بدني خويش را از كف داده است. كودك در لحظه تولد چون اسفنجي نرم و انعطاف پذير به نظر مي رسد ولي به محض تولد، با يك و اكنش چنگ انداختن ناگهاني، اولين نفس خويش را مي كشد. سپس پنج يا شش ثانيه بعد شروع به گريه مي كند پاها و بازوان وي شروع به حركت به اطراف مي كنند. حركاتي كه بر شدت آن مرتباً افزوده مي شود. كودك به مدت سي دقيقه با طغيان هاي نامنظم دست و پا زدن، چنگ انداختن، ضجه زدن، به اعتراض خويش ادامه مي دهد و پس از آن از فرط خستگي به خوابي طولاني فرو مي رود.
ماجرا موقتاً پايان رفته ولي نوزاد پس از بيداري مجدد، براي جبران راحتي و آرامش از دست رفته رحمي، به مواظبت هاي مادرانه، تماس و صميميت هاي فراواني نياز خواهد داشت. اين نوع جايگزيني هاي دوران بعد از رحمي را مادر يا كمك كاران وي به روش هاي مختلف اعمال مي كنند. آشكارترين آنها جايگزين كردن آغوش رحمي توسط آغوش بازوان مادر است. مطلوب ترين نوع اين آغوش مادرانه، گرفتن كودك در بين بازوان به طريقي است كه بيشترين قسمت از بدن كودك با مادر در تماس باشد، بدون اينكه تنفس وي مختل گردد. بين در آغوش كشيدن كودك و گرفتن ساده وي تفاوت فاحشي وجود دارد. فرد بزرگسال كم تجربه اي كه كودك را با حداقل تماس بدني گرفته باشد به سرعت متوجه مي شود كه اين وضعيت تا چه حد ارزش آرام بخشي بغل گرفتن را براي كودك كاهش داده است. مادر مي بايد حداكثر استفاده از سينه، بازو و دست هاي خويش را به عمل آورد تا آغوش از دست رفته رحم را بازسازي كند.
به چه مانند کنی عشق مرا؟
به هراس در دل شب؟
به يکی سينه پر آه؟
يا به يک ديوانه؟ که هراسان شده رفته به کوه ـــــــ
به بلای جانسوز؟
يا آتش در آن خلوت نوباوه تو؟
به چه مانند کنی دل مرا؟
به لاله پژمرده شده ؟
به يکی هرزه چمن ؟
يا به يک مستانه؟
به به يک جرعه محبت محتاج
يا بشکسته نتوان بند زد؟
به چه مانند کنی شيوه رفتار مرا؟
به يکی هرز شده { تلف شده }
به يکی ناآشنا از غم ودرد؟
يا به يک مه بی ناز؟
حال رفتنم را به چه مانند کنی؟
به شادی وشعف؟
به يکی جرعه شراب ؟
به يکی راحت جان ؟
يا به اميد فردايی روشن از پس من؟
به آرامی يک کوه پس از غرش دود وآتش؟
بودنم را به چه مانند کنی؟
يا به هر چه که لايق بودم؟
به يکی پست چون گل خار ؟
يا به يک مهره سياه در شطرنج؟
دستمال مچاله شده در سطل زمان؟
به مسافر که هر لحظه بايد برود؟
يا به يک آينه دق شده در کنج اتاق؟
به يکی چوپان يک گله
که هر آن گرگی به آن ميتازد؟
به چه مانند کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا نگهدار
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
به دیناری چند در برابر ذلت و ننگ سر تعظیم فرو می آوری و تسلیم میشوی؟ انگشت شک را بر صورت بزک کرده ات میکشی و برای تنت جنجال شهوت و عشوه می اندازی !
و تو ! با چشمانی نفخ کرده بیرون زده ای برای چانه زدن از برای نیمه دیگر بدنت!
قلب بزرگ ما
پرنده ي خيسي ست
بنشسته بر درخت كنار خيابان ...
شانه به شانه خاك بالا مي روم
از فصل هاي دور
خوب ميدانم
راه هاي عمودي هم گاهي به بن بست مي رسند
سقوط نمي كنم
همين كنار نفس هايت مي مانم
و از فرط خاطره خوابم مي گيرد
مهم نيست كسي تعبير خواب مرا نمي داند
من در انتظار جنين گندمي هستم
كه درست كنار بطن چپ
آنجا كه عاشقانه تر مي تپد جوانه زده است
گندم را به خاك مي سپارم
تكثير مي شوم
و كنار آن روز كه براي هميشه تو را يافتم
آرام به خواب مي روم

من امشب دلتنگ رهگذری غریب گشته ام …
و زانوان ناتوان ، از راه هزاران ساله خویش را ، به آغوش گرفته ام ،
و چشمان خسته ام را در خویش پنهان کرده ام ، در اعماق خویشتن دردمند تاریخی ام …
و به همه آنچه بر این روح گذشته است ، می نگرم …
به تمامی …
به تمامی خاطراتش …
و قلبم را از گذرگاههای بی نور و هولناک قرون گذر می دهم …
از گردنه های جهالت های تاریک انسان …و از دره های غفلت های خاموش ...
و او را میزبان بارش تمامی خاطرات بارانی بشر می کنم ...
و خود نیز با او می بارم ...
تمام چشمهای گریان را می بینم ...
و اشک های حلقه زده را ، به نظاره نشسته ام ...
و مظلومانه ترین آه های تنهایان بی یاور را می شنوم ...
و آه می کشم ...
و آه می کشم ...
قلبم " امن یجیب ... " می خواند ...
من امشب دلتنگ رهگذری غریب گشته ام ...
" امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ... "
" کیست آنکه جواب گوید مضطر را ، آنگاه که می خواندش ، و بد حالیش را پرده بردارد ؟ "
دلم تنگ شده است ...
دلم برای باقیمانده خداوند در زمین تنگ شده است ...
دلم به اندازه هزار و سیصد و اندی سال تنگ شده است ...
روزي فهميد كه آرزويي را، جايي در گذشته جا گذاشته است
برگشت تا جاي پايش را دنبال كند
تا شايد....بتواند باز گردد و بيابدش در آن دوردستها
.......
برگشت
رد پايي نبود
و سرگردان چيزي نيست كه اينجا نيست
اما در اينجا هم نيست
و اصولا پرت است
ميان سطرهاي سفيد...
و اگر دلخور نمي شويد
سفيدي را بي روحي معنا كنيد
بعد ميان دشتها- كوچه ها
و سطرهاي خود سرگردان شويد
هر كلمه اي را كه بپوشيد
حتما سردتان مي شود!...

شب اين سر گيسوي ندارد كه تو داري
آغوش گل اين بوي ندارد كه تو داري
نرگس كه فريبد دل صاحبنظران را
اين چشم سخنگوي ندارد كه تو داري
نيلوفر سيراب كه افشانده سر زلف
اين خرمن گيسوي ندارد كه تو داري
پروانه كه هر دم ز گلي بوسه ربايد
اين طبع هوس جوي ندارد كه تو داري
غير از دل جان سخت رهي كز تو نيازرد
كس طاقت اين خوي ندارد كه تو داري
چي بگم وقتي که هيچ کس منو از من نمي فهمه حرفاي نگفتني رو جز به گفتن نميفهمه غم آدم ديدني نيست قصه ي شنيدني نيست بعضي حرفا رو بايد ديد بعضي حرفا گفتني نيست
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب توی دلم می کوبه
برام یه یادگاری غیر از اون چیز دیگه نمونده
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
سهم من از با تو بودن طعم تلخ غروبه......

سکوت را باور داشتن شهامتی می خواهد بس عظیم....سکوت را خواستن و زندگی با لذت آن عاشقی میخواهد پر مهر.....
مهر را فرصتی نیست که ببیند آنچه را که باید و اسمان را که در شب های بی مهرش، مهر های دروغین را بر قلب های ساده لوح میگمارد.....
قلب های شکسته و پر نیاز.......
آیا هیچ کس از لابه لایه ی سکوت پر وحشتشان حس کرد که چه میخواهند.....
کسی از میان پر رنگی کلامشان بی رنگی و بی اعتمادی را میفهمید...............
و قلب ها را فرصتی نیست تا به گذشته مجهول....حال بی اعتماد و آیندهٔ پوچ خود بنگرند.......
به اندوه ایستاده اند این قلب های پر نیاز.....
آنها که در اندوه اول و بر سنگ های سرد ایستاده اند و گل های سپید و بی رنگ یخ به زیر وجودشان پرپر شده از شادی دروغین شکسته اند....
آنها شاید کم رنگ ترین قلوب شکسته باشند..........
اندوه دوم....
آنان که رنج میکشند و فریاد بر می اورند..... از مهر های دروغین شکسته اند و تاراج بی ثباتی صداهای بی شرم شده اند....
اندوه سوم.....
آنان که بر هیچ ایستاده اند،زخم آنان را به فریاد و ناله بر می اورد و اشک میریزند و لخته های فاسد خون را می خوا هند از خود دور کنند.....
انان که سپیدی و پاکیشان فراموش شده....آنان که دل سپرده بودند و امروز بی دل اند........آنان که زمان ندارند تا باز گو کنند راز دل خویش را....
اری..آنان از عشق دروغین شکسته اند................
خدایا هیچ قلبی را پایمال نگاهی کثیف قرار مده ....
_________________
تنها آرزو...براي همه عشق ..عشق....عشق!!!!

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي ببيند ؟
صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد
شب « گل الماس » را بر سقف مينائي ببيند
ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي
غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي ببيند
شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »
شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » ببيند
« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند
« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » ببيند ؟
نازنينم زند گی با تو هميشه زيباست
كو دلی كه اين زيبايی ببيند
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است. سهراب
فريبنده زادوفريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجی
رود گوشه ای دورو تنهابميرد
درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب
که خود درميان غزل ها بميرد
گروهی برآنند کاين مرغ شيدا
کجاعاشقی کرد، آنجابميرد
شب مرگ از بيم آن جا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نکته گيرم که باور نکردم
نديدم که قويی به صحرا بميرد
چوروزی ز آغوش دريا برآمد
شبی هم در آغوش دريا بميرد
تو دريای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد اين قوی زيبا بميرد

جای تو خالی بود
در انتظار تو دُرناها
ستارهها را به تسبیح شب میشماردند.
ا
کاش این مردم. دانه های دلشان پیدا بود!
ما
بهشت

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
فروغ فرخ زاد
گفته بودی نمیآیی، دیواری به بلندی دیوار چین میان ماست
دیوارها هم فرو میریزند
وقتی آمدی ماه در قاب پنجره نشسته بود
قناریها بیدار شدند در خواب آینه
مثل مه در اندامم پیچیدی
تنت بوی سیب میداد و دهانت طعم عسل
چشمانت از ستاره پر شد
هُرم نفسهایت پوست شب را میلرزاند
بوسههایت طلسم خورشید را شكسته بود
از من غباری مانده بود در حضور ماه
آرام آرام و معلق، میگسیختم از تب
در آسمان جایی برای فرود نبود
تا آن سر دنیا رفتم
ستارهها بر شانهی شب پرپر زدند
تنم پاورچین پاورچین از شب جدا شد
دستت در دست من بود كه در سایهها گم شدی
نگاهِ مهتاب از پنجره پرید
اتاق از خروش چمن زن همسایه پر شد
در بُهت ابری صبح سقوط كردم، اما
بسترم بوی سیب میداد، لبهایم بوی عسل!
سلام
ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است
اگر از اين ديوارهای آهنين
فقط يک روزنه ديده ميشد
به اندازهء نوری کوچک
اگر ميدانستم که حتی يک نفر
در اين لحظه به فکر من است
و اگر ميدانست چه ميکشم
بی درنگ به سويم ميشتافت
اگر فقط يک گوش بود که حرفهايم را می شنفت
يک عقل بود که مرا می فهميد
يک قلب بود که دردم را حس ميکرد
اگر شعرهايم را
شاعری بلند ميخواند و لذت ميبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسيد
فيلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو ميرفت
عاشقی به معشوقش ميداد
و هر دو از عشق لبريز ميشدند
شايد در اين ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم
دو ترانه روبروي هم
من مرد تو هستم (لئونارد كوهن)
مرد من( سيمين غانم)
Leonard Cohen
If you want a lover
I’ll do anything you ask me to.
And if you want another kind of love
I’ll wear a mask for you.
If you want a partner
Take my hand.
Or if you want to strike me down in anger
Here I stand
I’m your man.
If you want a boxer
I will step into the ring for you
And if you want a doctor
I’ll examine every inch for you
If you want a driver climb inside
Or if you want to take me for a ride
You know you can
I’m your man.
Ah, the moon’s too bright, the chain’s too tight
The beast won’t go to sleep
I’ve been running through these promises to you that I made
And I could not keep
Ah but a man never got a woman back
Not by begging on his knees
Or I’d crawl to you baby
And I’d fall at your feet
And I’ll howl at your beauty
Like a dog in heat
And I’d claw at your heart
And I’d tear at your sheet
I’d say please, please
I’m your man
And if you’ve got to sleep
A moment on the road
I will steer for you
And if you want to work the street alone
I’ll disappear for you
If you want a father for your child
Or only want to walk with me a while
Across the sand
I’m your man
If you want a lover
I’ll do anything you ask me to.
And if you want another kind of love
I’ll wear a mask for you.
من مرد تو هستم
لئونارد كوهن
اگر يك عاشق ميخواهي
هر كاري كه بخواهي انجام ميدهم.
و اگر صورتي ديگري از عشق را طلب كني
بر چهره نقاب ميزنم.
اگر رفيقي ميخواهي
دست مرا بگير.
اگر ميخواهي مرا در خشم خودت بيافكني
من اينجا ايستادهام
من مرد تو هستم.
اگر يك مشتزن ميخواهي
من حاضرم به خاطر تو پا به رينگ بگذارم.
اگر يك پزشك ميخواهي
ذره ذرة وجودت را ميشكافم.
اگر رانندهاي ميخواهي
يا اگر ميخواهي مرا به گردش ببري
ميداني كه ميتواني
من مرد تو هستم
آه، ماه بسيار روشن است و زنجيرها بس محكم
جانوران قصد خواب ندارند.
من در پي وعدههايي كه به تو دادم دوانم
و از پس آنها برنميآيم.
آه، هيچگاه يك مرد نتوانسته زني را بازگرداند.
حتي با زانو زدن و التماس كردن
يا آن گونه كه من به سوي تو ميخزيدم عزيزم
و به پاي تو ميافتادم
و در زيباييت به زوزه ميافتادم
همچون سگي در گرما
و به قلبت چنگ ميانداختم
و در پايت اشك ميريختم
و التماس ميكردم
من مرد تو هستم
اگر ميخواهي لحظهاي در اين راه استراحت كني
نگاهبان تو ميشوم
اگر ميخواهي تنها در اين راه بماني
براي تو ناپديد ميشود.
اگر پدري براي فرزندانت ميخواهي
يا فقط ميخواهي لحظهاي روي ماسهها هم قدمت شوم
من مرد تو هستم
اگر يك عاشق ميخواهي
هر كاري كه بخواهي انجام ميدهم.
و اگر صورتي ديگري از عشق را طلب كني
بر چهره نقاب ميزنم.

مرد من
سيمين غانم
بگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق
بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق
بگو اي سوخته اي بي رمق اي كوه خسته
بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شكسته
بگو با من بگو از درد و داغت
بذار مرحم بذارم روي زخمات
بذار بارون اشك من بشوره
دوباره غصهها رو از سر و پات
بذار سر روي شونم گريه سر كن
از اون شب گريههاي تلخ هق هق
بذار باور كنم يه تكيهگاهم
براي غربت يه مرد عاشق
رها از خستگيهاي هميشه باورم كن
بذار تا خالي سينم برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصههاي دور و ديرين
بذار تا بوسههاي من برات تن پوش باشه
تو با شعر اومدي عاشقتر از عشق
چراغي با تو بود از جنس خورشيد
كدوم توفان چراغ و زد روي سنگ
كتاب شعر و از دست تو دزديد؟
بگو اي مرد من اي مرد عاشق
كدوم چله از اين كوچه گذر كرد؟
هنوز باغچه برامون گل نداده
كدوم پاييز زمستون و خبر كرد؟
بذار سر روي شونم گريه سر كن
از اون شب گريههاي تلخ هق هق
بذار باور كنم يه تكيه گاهم
براي غربت يه مرد عاشق
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري
گفتم نرو پرپر می شم
گفتی ميخوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم
گفتی ميخوام تنها باشم
گفتم دلم گفتی بسوز
گفتم يه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی ميشه
گفتی هدر شد شب و روز
گفتم آخه داغون شدم
گفتی به من خوش ميگزره
گفتم بيا چشمام به تو
گفتی آخه کی مي خره
گفتم منو جنس ميبينی
گفتی آره بی قيمتی
گفتم يه روز کسی بودم
با من نکن بی حرمتی
براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.
براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مينويسم :
به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن
من امروز به تو نياز دارم نه فردا......


نزدیک می شوی به من
فرسنگها درمن فرو می روی
در من خانه می کنی
در من حضور می یابی
لحظه به لحظه
هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری می شوی
سطرسطرخاطراتم را می نگاری
روی لبم می نشینی
خنده می شوی
حرف می شوی
دلم که می گیرد
ازچشمهایم می باری
ای که دیدنت را یکبار
تنها وقت رفتنت دیده ام
کیستی؟
کیستی تو ؟
کیستی تو که این همه
در من می تابی
بی آنکه کاسته شوی
بی آنکه غروب کرده باشی
کیستی؟
کیستی تو که این همه
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه
((مواظب تفکرت باش ،چون آنچه فکر می کنی رفتارت را شکل می دهد و رفتارهایت ،عادت می شوند
وعادت هایت ،شخصیت تو را می سازند وشخصیت تو سرنوشت تو را رقم می زند)).
اي آنكه به جز تو
هوايي به سرم نيست
جز ياد عزيزت
كسي در نظرم نيست
جز ياد عزيزت
كسي همسفرم نيست
مرا ياد دگر نيست
قدر تو و احساس تو رو كسي نفهميد
دلت از همه رنجيد
از عالم و آدم
همه جا رنگ و ريا ديد
دلت از همه رنجيد
من مثل تو از دست همه رنج كشيدم
به جز غصه نديدم
يك جرعه وفا از لب دريا طلبيدم
لب تشنه دويدم
اي تو ناياب گوهر ناب
ناز مخمل ترمه ي خواب
اي تو همدل ، اي تو همدرد
عاقبت عشق از تو گل كرد
عاشقم من ، عاشق تو
اي تو تنها خوب دنيا
با تو دارم گفتني ها
اي آنكه به جز تو
هوايي به سرم نيست
كسي در نظرم نيست
جز ياد عزيزت
كسي همسفرم نيست
مرا ياد دگر نيست
اي وفادار ، نازنين يار
اي نشسته بر دلت خار
اي بريده از من و ما
از گذشته مانده تنها
عاشقم من ، عاشق تو
اي تو تنها خوب دنيا
با تو دارم گفتني ها
اي آنكه به جز تو
قدم بر دار و دورشو
بگذار هوايت،هوايی بخورد
تو خو کرده ای به اين جور هواها
بگذار از تو دور شود اين گنديده سراب ها
چه اشکالی دارد اگر بگذاری روزی نفسهايت به شماره بيفتد !
شايد که ياد بگيری اين گونه شمارش را
ودر اوج گريه خنديدن را
قدم بر دار و دورشو
بگذار صدايت،صدايی بشنود
چه اشکالی دارد اگر بگذاری سکوتت،بشنود
شايد در اين سکوت خلاصه شود صدای ناله ها
ودر اوج ماه بودن ستاره را
قدم بر دار و دورشو
بگذار حواسّت،حس کند
چه اشکالی دارد اگر بگذاری حسّت گم شود
شايد بيافرينی مجنون ِشيرين و ليلی ِ فرهاد را
ودر اوج مجنون بودن فرهاد زيستن را
قدم بر دار و دورشو