تبليغاتX
دل گفته های مهسا

دل گفته های مهسا
هرگاه شاعری را یافتی که گفت دو بار عاشق شده ام بدان هرگز عاشق نشده خواستن همیشه عشق نیست
یاس

سبزه های پای ياس مغرورند
به خيالشان زيبايی ياس
به خاطر وجود آنهاست
وقتی همه سبزه ها نبودند
ياس باز هم زيبا بود ...

 


لينك | نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:43 توسط مهسا|
بهشت گمشده
بهشت گمشده

آغوش نرم و نوازشگر اكنون به فشار خرد كننده اي بدل شده است. چهره كودك تولد يافته، به جاي نشان دادن لبخند خوشحالي و خوش آمد، حالت شديداً گرفته، به هم فشرده و دست از جان شسته يك قرباني شكنجه را دارد. گريه او، كه به گوش والدين مشتاق و منتظر، موسيقي شيرين و دلنوازي است، در واقع چيزي از يك فرياد وحشت  زده كم ندارد، چرا كه او به ناگاه تماس نزديكي بدني خويش را از كف داده است. كودك در لحظه تولد چون اسفنجي نرم و انعطاف پذير به نظر مي رسد ولي به محض تولد، با يك و اكنش چنگ انداختن ناگهاني، اولين نفس خويش را مي كشد. سپس پنج يا شش ثانيه بعد شروع به گريه مي كند پاها و بازوان وي شروع به حركت به اطراف مي كنند. حركاتي كه بر شدت آن مرتباً افزوده مي شود. كودك به مدت سي دقيقه با طغيان هاي نامنظم دست و پا زدن، چنگ انداختن، ضجه زدن، به اعتراض خويش ادامه مي دهد و پس از آن از فرط خستگي به خوابي طولاني فرو مي رود.

ماجرا موقتاً پايان رفته ولي نوزاد پس از بيداري مجدد، براي جبران راحتي و آرامش از دست رفته رحمي، به مواظبت  هاي مادرانه، تماس و صميميت هاي فراواني نياز خواهد داشت. اين نوع جايگزيني هاي دوران بعد از رحمي را مادر يا كمك كاران وي به روش هاي مختلف اعمال مي كنند. آشكارترين آنها جايگزين كردن آغوش رحمي توسط آغوش بازوان مادر است. مطلوب ترين نوع اين آغوش مادرانه، گرفتن كودك در بين بازوان به طريقي است كه بيشترين قسمت از بدن كودك با مادر در تماس باشد، بدون اينكه تنفس وي مختل گردد. بين در آغوش كشيدن كودك و گرفتن ساده وي تفاوت فاحشي وجود دارد. فرد بزرگسال كم تجربه اي كه كودك را با حداقل تماس بدني گرفته باشد به سرعت متوجه مي شود كه اين وضعيت تا چه حد ارزش آرام بخشي بغل گرفتن را براي كودك كاهش داده است. مادر مي بايد حداكثر استفاده از سينه، بازو و دست هاي خويش را به عمل آورد تا آغوش از دست رفته رحم را بازسازي كند.


لينك | نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:21 توسط مهسا|
عشق مرا

 

به چه مانند کنی عشق مرا؟

به هراس در دل شب؟

به يکی سينه پر آه؟

يا به يک ديوانه؟ که هراسان شده رفته به کوه ـــــــ

به بلای جانسوز؟

يا آتش در آن خلوت نوباوه تو؟

به چه مانند کنی دل مرا؟

به لاله پژمرده شده ؟

به يکی هرزه چمن ؟

يا به يک مستانه؟

به به يک جرعه محبت محتاج

يا بشکسته نتوان بند زد؟

به چه مانند کنی شيوه رفتار مرا؟

به يکی هرز شده { تلف شده }

به يکی ناآشنا از غم ودرد؟

يا به يک مه بی ناز؟

حال رفتنم را به چه مانند کنی؟

به شادی وشعف؟

به يکی جرعه شراب ؟

به يکی راحت جان ؟

يا به اميد فردايی روشن از پس من؟

به آرامی يک کوه پس از غرش دود وآتش؟

بودنم را به چه مانند کنی؟

يا به هر چه که لايق بودم؟

به يکی پست چون گل خار ؟

يا به يک مهره سياه در شطرنج؟

دستمال مچاله شده در سطل زمان؟

به مسافر که هر لحظه بايد برود؟

يا به يک آينه دق شده در کنج اتاق؟

به يکی چوپان يک گله

که هر آن گرگی به آن ميتازد؟

به چه مانند کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا نگهدار


لينك | نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:17 توسط مهسا|
یادمان باشد

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:48 توسط مهسا|
جنجال شهوت
 

جنجال شهوت 

به دیناری چند در برابر ذلت و ننگ سر تعظیم فرو می آوری  و تسلیم میشوی؟ انگشت شک را بر صورت بزک کرده ات میکشی و برای تنت جنجال شهوت و عشوه می اندازی !
و تو !  با چشمانی نفخ کرده بیرون زده ای برای چانه زدن از برای نیمه دیگر بدنت!

 



 

 


 

 

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:48 توسط مهسا|
قلب ما

 قلب بزرگ ما
پرنده ي خيسي ست
بنشسته بر درخت كنار خيابان ... 

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:12 توسط مهسا|
خوب می دانم
 

شانه به شانه خاك بالا مي روم
از فصل هاي دور
خوب ميدانم
راه هاي عمودي هم گاهي به بن بست مي رسند
سقوط نمي كنم
همين كنار نفس هايت مي مانم
و از فرط خاطره خوابم مي گيرد
مهم نيست كسي تعبير خواب مرا نمي داند
من در انتظار جنين گندمي هستم
كه درست كنار بطن چپ
آنجا كه عاشقانه تر مي تپد جوانه زده است
گندم را به خاك مي سپارم
تكثير مي شوم
و كنار آن روز كه براي هميشه تو را يافتم
آرام به خواب مي روم



لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 3:13 توسط مهسا|
زن شرقی‌ام شايد... شايد آن حقيقت سبزم...
واژه‌ی زن و زيندگی و زايندگی و زندگی همه هم ريشه اند. از اين روست که زن معيار و ريشه‌ی زندگِی است. چرا که زندگی ساز است و زندگی بخش و زيستن بی او ممکن نيست.
هستی زن بخشنده و مهربان است ، بويژه اگر زن شرقی باشد و در ميان شرقيان بويژه اگر زن ايرانی باشد.
زن ايرانی مادری است دلسوز ، همسری است وفا دار ، ياوری است مهربان و دوستی است ماندگار. عشق را می‌شناسد و راز وارگی‌های روان را می‌داند و در پيچ و خم‌های زندگی پيشرو می‌شود و چلچراغی را می‌ماند که تاريکی‌ها را می‌شکافد و تنگناها را به دشت‌های بی دريغ بدل می‌کند.
او با کودک خود کودک می‌شود ، برايش لالايی‌های عاشقانه می‌خواند. در زير و بم اين لالايی‌ها با او درد ِ دل می‌کند ، پا به پای او بزرگ می‌شود و آرمان‌های او را در وسعت قلب آرزومندش جای می‌دهد.
زن شرقی با همسرش نه تنها همسر است بلکه همدوش ، هم انديشه ، همراه ، همگام و همدل و همزبان اوست. چونان تکيه گاهی است چاره ساز که مهربانانه سخن می‌گويد و گره‌های زندگی را با سر انگشتان مهربانی‌اش از هم می‌گشايد و حتا هنگام خطر جسورانه روبروی آن می‌ايستد و برای خانواده‌اش پناهگاهی سرشار از امنيت و عاطفه می‌شود. او روانی دارد بالا بلند و پر تکاپو ، آنچنان که می‌تواند پيشانی بر پيشانی خورشيد بسايد.

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:8 توسط مهسا|
آخرين برگ سفرنامه باران اين است... که زمين چرکين است....

من امشب دلتنگ رهگذری غریب گشته ام …

و زانوان ناتوان ، از راه هزاران ساله خویش را ، به آغوش گرفته ام ،

و چشمان خسته ام را در خویش پنهان کرده ام ، در اعماق خویشتن دردمند تاریخی ام …

و به همه آنچه بر این روح گذشته است ، می نگرم …

به تمامی …

به تمامی خاطراتش …

و قلبم را از گذرگاههای بی نور و هولناک قرون گذر می دهم …

از گردنه های جهالت های تاریک انسان …و از دره های غفلت های خاموش ...

و او را میزبان بارش تمامی خاطرات بارانی بشر می کنم ...

و خود نیز با او می بارم ...

تمام چشمهای گریان را می بینم ...

 و اشک های حلقه زده را ، به نظاره نشسته ام ...

و مظلومانه ترین آه های تنهایان بی یاور را می شنوم ...

و آه می کشم ...

و آه می کشم ...

قلبم "  امن  یجیب ...  "  می خواند ...

 

من امشب دلتنگ رهگذری غریب گشته ام ...

 " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء  ... "

 " کیست آنکه جواب گوید مضطر را ، آنگاه که می خواندش ، و بد حالیش را پرده بردارد ؟ "

 

دلم تنگ شده است ...

دلم برای باقیمانده خداوند در زمین تنگ شده است ...

دلم به اندازه هزار و سیصد و اندی سال تنگ شده است ...


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:52 توسط مهسا|
رد پا

روزي فهميد كه آرزويي را، جايي در گذشته جا گذاشته است
برگشت تا جاي پايش را دنبال كند
تا شايد....بتواند باز گردد و بيابدش در آن دوردستها
.......
برگشت
رد پايي نبود


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:41 توسط مهسا|
سرگردان

و سرگردان چيزي نيست كه اينجا نيست
اما در اينجا هم نيست
و اصولا پرت است
ميان سطرهاي سفيد...
و اگر دلخور نمي شويد
سفيدي را بي روحي معنا كنيد
بعد ميان دشتها- كوچه ها
و سطرهاي خود سرگردان شويد
هر كلمه اي را كه بپوشيد
حتما سردتان مي شود!
...

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:38 توسط مهسا|
سایه عمر
 

سایه عمر

شب اين سر گيسوي ندارد كه تو داري
آغوش گل اين بوي ندارد كه تو داري
نرگس كه فريبد دل صاحبنظران را
اين چشم سخنگوي ندارد كه تو داري
نيلوفر سيراب كه افشانده سر زلف
اين خرمن گيسوي ندارد كه تو داري
پروانه كه هر دم ز گلي بوسه ربايد
اين طبع هوس جوي ندارد كه تو داري
غير از دل جان سخت رهي كز تو نيازرد
كس طاقت اين خوي ندارد كه تو داري

رهی معيری (سايه عمر)


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:29 توسط مهسا|
چی بگم

چي بگم وقتي که هيچ کس منو از من نمي فهمه حرفاي نگفتني رو جز به گفتن نميفهمه غم آدم ديدني نيست قصه ي شنيدني نيست بعضي حرفا رو بايد ديد بعضي حرفا گفتني نيست

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:17 توسط مهسا|
پرکن پیاله را
پرکن پياله را
كه اين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها
كه در پيم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
پر كن پياله را
هان
اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را



لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:14 توسط مهسا|
غروب
چشم های منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

پنجره باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب توی دلم می کوبه

 برام یه یادگاری غیر از اون چیز دیگه نمونده

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

 سهم من از با تو بودن طعم تلخ غروبه......


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:8 توسط مهسا|
قلب
 
سلام

سکوت را باور داشتن شهامتی‌ می‌ خواهد بس عظیم....سکوت را خواستن و زندگی‌ با لذت آن عاشقی‌ می‌خواهد پر مهر.....
مهر را فرصتی‌ نیست که ببیند آنچه را که باید و اسمان را که در شب های بی‌ مهرش، مهر های دروغین را بر قلب های ساده لوح میگمارد.....
قلب های شکسته و پر نیاز.......
آیا هیچ کس از لابه لایه ی سکوت پر وحشتشان حس کرد که چه میخواهند.....
کسی‌ از میان پر رنگی‌ کلامشان بی‌ رنگی‌ و بی‌ اعتمادی را میفهمید...............
و قلب ها را فرصتی‌ نیست تا به گذشته مجهول....حال بی‌ اعتماد و آیندهٔ پوچ خود بنگرند.......
به اندوه ایستاده اند این قلب های پر نیاز.....
آنها که در اندوه اول و بر سنگ های سرد ایستاده اند و گل های سپید و بی‌ رنگ یخ به زیر وجودشان پرپر شده از شادی دروغین شکسته اند....
آنها شاید کم رنگ ترین قلوب شکسته باشند..........
اندوه دوم....
آنان که رنج میکشند و فریاد بر می‌ اورند..... از مهر های دروغین شکسته اند و تاراج بی‌ ثباتی‌ صداهای‌ بی‌ شرم شده اند....
اندوه سوم.....
آنان که بر هیچ ایستاده اند،زخم آنان را به فریاد و ناله بر می اورد و اشک میریزند و لخته های فاسد خون را می خوا هند از خود دور کنند.....
انان که سپیدی و پاکی‌شان فراموش شده....آنان که دل سپرده بودند و امروز بی‌ دل اند........آنان که زمان ندارند تا باز گو کنند راز دل خویش را....
اری..آنان از عشق دروغین شکسته اند................
خدایا هیچ قلبی‌ را پایمال نگاهی‌ کثیف قرار مده ....

_________________
تنها آرزو...براي همه عشق ..عشق....عشق!!!!


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:14 توسط مهسا|

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:10 توسط مهسا|
نازنینم

زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » ببيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي  ببيند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي ببيند

 

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي ببيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » ببيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » ببيند ؟

نازنينم زند گی با تو هميشه زيباست

      كو دلی كه اين زيبايی ببيند


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:58 توسط مهسا|

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

سهراب


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:24 توسط مهسا|
قوی زیبا
شنيدم که چون قوی زيبا بميرد

فريبنده زادوفريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجی

رود گوشه ای دورو تنهابميرد

درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب

که خود درميان غزل ها بميرد

گروهی برآنند کاين مرغ شيدا

کجاعاشقی کرد، آنجابميرد

شب مرگ از بيم آن جا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم

نديدم که قويی به صحرا بميرد

چوروزی ز آغوش دريا برآمد

شبی هم در آغوش دريا بميرد

تو دريای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد اين قوی زيبا بميرد


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:19 توسط مهسا|

 

دیشب در بركه، با این كه ماه آمده بود

جای تو خالی بود

در انتظار تو دُرناها

ستاره‌ها را به تسبیح شب می‌شماردند.

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:1 توسط مهسا|
ای کاش

 

danehaye delا

 کاش این مردم. دانه های دلشان پیدا بود!


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 9:14 توسط مهسا|
بهشت
وعده

ما

بهشت

behesht


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:41 توسط مهسا|
عشق
روزگار غریبی است نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:21 توسط مهسا|
پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

فروغ فرخ زاد


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:19 توسط مهسا|
وفا
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:1 توسط مهسا|
« بسترم بوی سیب می‌داد»

 

دیشب دوباره به‌خوابم آمدی

گفته بودی نمی‌آیی، دیواری به بلندی دیوار چین میان ماست

دیوارها هم فرو می‌ریزند

وقتی آمدی ماه  در قاب پنجره نشسته بود

قناری‌ها بیدار شدند در خواب آینه

مثل مه در اندامم پیچیدی

تنت بوی سیب می‌داد و دهانت طعم عسل

چشمانت از ستاره پر شد

هُرم نفس‌هایت پوست شب را می‌لرزاند

بوسه‌هایت طلسم خورشید را شكسته بود

از من غباری مانده بود در حضور ماه

آرام آرام و معلق،  می‌گسیختم از تب

در آسمان جایی برای فرود نبود

تا آن سر دنیا رفتم

ستاره‌ها بر شانه‌ی شب پرپر ‌زدند

تنم پاورچین پاورچین از شب جدا ‌شد

دستت در دست من بود كه در سایه‌ها گم شدی

نگاهِ مهتاب از پنجره پرید

اتاق از خروش چمن زن همسایه پر شد

در بُهت ابری صبح سقوط كردم، اما

بسترم بوی سیب می‌داد، لب‌هایم بوی عسل!

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:46 توسط مهسا|
عشق
و عشق تنها عشق
.. تو را به گرمی يک سيب ميکند مانوس
و عشق تنها عشق
..مرا به وسعت اندوه زندگيها برد
....مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
..و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله ای هست
.. و عشق صدای فاصله هاست
.......صدای فاصله هايی که غرق ابهامند

سلام

ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس کوه
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست،
آری آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است. مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
(سهراب سپهری)
 

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:21 توسط مهسا|
صدای عشق
وقتی ازمن می پرسند
صدای گنجشکان چیست
من می گویم
صدای عشق می دهند

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:55 توسط مهسا|
اگر

اگر از اين ديوارهای آهنين
فقط يک روزنه ديده ميشد
به اندازهء نوری کوچک

اگر ميدانستم که حتی يک نفر
در اين لحظه به فکر من است
و اگر ميدانست چه ميکشم
بی درنگ به سويم ميشتافت

اگر فقط يک گوش بود که حرفهايم را می شنفت
يک عقل بود که مرا می فهميد
يک قلب بود که دردم را حس ميکرد

اگر شعرهايم را
شاعری بلند ميخواند و لذت ميبرد
رهگذری می شنفت و به اوج آرامش می رسيد
فيلسوفی نگاه می کرد و به فکر فرو ميرفت
عاشقی به معشوقش ميداد
و هر دو از عشق لبريز ميشدند

شايد در اين ظلمتِ شب
که دل تنگتر از کوچه های غربت است
تنها نبودم

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:41 توسط مهسا|
مرد تو/مرد من

دو ترانه روبروي هم

من مرد تو هستم (لئونارد كوهن)  

مرد من( سيمين غانم)

 

Leonard Cohen

 

If you want a lover

I’ll do anything you ask me to.

And if you want another kind of love

I’ll wear a mask for you.

If you want a partner

Take my hand.

Or if you want to strike me down in anger

Here I stand

I’m your man.

 

If you want a boxer

I will step into the ring for you

And if you want a doctor

I’ll examine every inch for you

If you want a driver climb inside

Or if you want to take me for a ride

You know you can

I’m your man.

 

Ah, the moon’s too bright, the chain’s too tight

The beast won’t go to sleep

I’ve been running through these promises to you that I made

And I could not keep

Ah but a man never got a woman back

Not by begging on his knees

Or I’d crawl to you baby

And I’d fall at your feet

And I’ll howl at your beauty

Like a dog in heat

And I’d claw at your heart

And I’d tear at your sheet

I’d say please, please

I’m your man

 

And if you’ve got to sleep

A moment on the road

I will steer for you

And if you want to work the street alone

I’ll disappear for you

If you want a father for your child

Or only want to walk with me a while

Across the sand

I’m your man

 

If you want a lover

I’ll do anything you ask me to.

And if you want another kind of love

I’ll wear a mask for you.

 

من مرد تو هستم

لئونارد كوهن

 

اگر يك عاشق مي‌خواهي

هر كاري كه بخواهي انجام مي‌دهم.

و اگر صورتي ديگري از عشق را طلب كني

بر چهره نقاب مي‌زنم.

اگر رفيقي مي‌خواهي

دست مرا بگير.

اگر مي‌خواهي مرا در خشم خودت بيافكني

من اينجا ايستاده‌ام

من مرد تو هستم.

 

اگر يك مشت‌زن مي‌خواهي

من حاضرم به خاطر تو پا به رينگ بگذارم.

اگر يك پزشك مي‌خواهي

ذره ذرة وجودت را مي‌شكافم.

اگر راننده‌اي مي‌خواهي

يا اگر مي‌خواهي مرا به گردش ببري

مي‌داني كه مي‌تواني

من مرد تو هستم

 

آه، ماه بسيار روشن است و زنجيرها بس محكم

جانوران قصد خواب ندارند.

من در پي وعده‌هايي كه به تو دادم دوانم

و از پس آنها برنمي‌آيم.

آه، هيچگاه يك مرد نتوانسته زني را بازگرداند.

حتي با زانو زدن و التماس كردن

يا آن گونه كه من به سوي تو مي‌خزيدم عزيزم

و به پاي تو مي‌افتادم

و در زيباييت به زوزه مي‌افتادم

همچون سگي در گرما

و به قلبت چنگ مي‌انداختم

و در پايت اشك مي‌ريختم

و التماس مي‌كردم

من مرد تو هستم

 

اگر مي‌خواهي لحظه‌اي در اين راه استراحت كني

نگاهبان تو مي‌شوم

اگر مي‌خواهي تنها در اين راه بماني

براي تو ناپديد مي‌شود.

اگر پدري براي فرزندانت مي‌خواهي

يا فقط مي‌خواهي لحظه‌اي روي ماسه‌ها هم قدمت شوم

من مرد تو هستم

 

اگر يك عاشق مي‌خواهي

هر كاري كه بخواهي انجام مي‌دهم.

و اگر صورتي ديگري از عشق را طلب كني

بر چهره نقاب مي‌زنم.

 

love

مرد من

سيمين غانم

 

بگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق

بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق

 

بگو اي سوخته اي بي رمق اي كوه خسته

بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شكسته

 

بگو با من بگو از درد و داغت

بذار مرحم بذارم روي زخمات

 

بذار بارون اشك من بشوره

دوباره غصه‌ها رو از سر و پات

 

بذار سر روي شونم گريه سر كن

از اون شب گريه‌هاي تلخ هق هق

 

بذار باور كنم يه تكيه‌گاهم

براي غربت يه مرد عاشق

 

رها از خستگي‌هاي هميشه باورم كن

بذار تا خالي سينم برات آغوش باشه

 

برهنه از لباس غصه‌هاي دور و ديرين

بذار تا بوسه‌هاي من برات تن پوش باشه

 

تو با شعر اومدي عاشق‌تر از عشق

چراغي با تو بود از جنس خورشيد

 

كدوم توفان چراغ و زد روي سنگ

كتاب شعر و از دست تو دزديد؟

 

بگو اي مرد من اي مرد عاشق

كدوم چله از اين كوچه گذر كرد؟

 

هنوز باغچه برامون گل نداده

كدوم پاييز زمستون و خبر كرد؟

 

بذار سر روي شونم گريه سر كن

از اون شب گريه‌هاي تلخ هق هق

 

بذار باور كنم يه تكيه گاهم

براي غربت يه مرد عاشق

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:19 توسط مهسا|
گريه سيب
شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آويخته بود
من در اين خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ريخته بود
ناگهان حس كردم
كه كسي
آنجا بيرون در باغ
در پس پنجره ام مي گريد
صبحگاهان شبنم
مي چكيد از گل سيب

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:28 توسط مهسا|
در خيابان هاي سرد شب
من پشيمان نيستم

من به اين تسليم مي انديشم اين تسليم دردآلود

من صليب سرنوشتم را

بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم



در خيابان سرد شب

جفت ها با ترديد

يکدگر را ترک مي گويند

در خيابان هاي سرد شب

جز خداحافظ خداحافظ صدايي نیست



من پشيمان نيستم

قلب من گويي درآنسوي زمان جاري است

زندگي قلب مرا تکرارخواهد کرد

و گل قاصد که بر درياچه هاي باد مي راند

اومرا تکرار خواهد کرد



آه مي بيني

که چگونه پوست من مي درد از هم ؟

که چگونه شير در رگ هاي آبي رنگ پستانهاي سرد من

مايه مي بندد ؟

که چگونه خون

رويش غضروفيش را در کمرگاه صبور من

مي کند آغاز ؟

من تو هستم تو

و کسي که دوست مي دارد

و کسي که در درون خود

ناگهان پيوند گنگي باز مي يابد

با هزاران چيز غربتبار نامعلوم

و تمام شهوت تند زمين هستم

که تمام آبها را مي کشد در خويش

تا تمام دشت هارا بارور سازد


گوش کن

به صداي دوردست من

درمه سنگين اوراد سحرگاهي

و مرا درساکت ايينه ها بنگر

که چگونه باز با ته مانده هاي دستهايم

عمق تاريک ترين تمام خوابها را لمس مي سازم

و دلم را خالکوبي مي کنم چون لکه يي خونين

بر سعادت هاي معصومانه ي هستي


من پشيمان نيستم

ازمن اي محبوب من با يک من ديگر

که تو او را در خيابان هاي سرد شب

با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت

گفتگو کن

و به ياد آور مرا در بوسه ي اندوهگين او

بر خطوط مهربان زير چشمانت



لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:13 توسط مهسا|
عشق
هرگز نمی میرد آنکه دلش زنده شد به عشق
لينك | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:45 توسط مهسا|
خدایا
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن


خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:58 توسط مهسا|
خاصیت عشق
 و مرا یاد کن ...
... و مرا صدا کن
که صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن نگاه عجیبی است٬
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

و من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه
تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد ...
.
.
.
... و خاصیت
عشق اینست ...

لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:43 توسط مهسا|
دلم گرفته
دلم گرفته و هر سوي خانه‌ام ابريست
دلم گرفته و گريه دواي دردم نيست
حريف ني لبك و سوز دل نمي‌گردم
ولي درون دلم بذر صبر پروردم
خداست شاهد اين حرف و عشق مي‌داند
كه روز جمعه نگاهم به جاده مي‌ماند
به آتشي كه دلم را هميشه سوزانده است
دواي درد عدالت كنار در مانده‌ست
دري است فاصله من و يك سبد رويا
دري است فاصله من و يوسف زهرا
دلم گرفته، دقايق هنوز در راهند
و عاشقان شقايق هنوز در راهند
دلم گرفته، كسي نيست، جاده بي‌رنگ است
دلم گرفته و اين قلب ساده بي‌رنگ است
هميشه مانده‌ام اينجا، هميشه مي‌مانم
عبور مي‌كند آيا كسي؟ نمي‌دانم!

لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:38 توسط مهسا|
هنوز هم خودت را دعا مي کني؟

 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:29 توسط مهسا|
پرنده عشق
پرنده عشق هيچ وقت دو بار پرواز نميکند. پس از امروز مواظب پرنده عشقت باش تا يه وقت پر نکشه!!!
لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:49 توسط مهسا|
غمگین ترین لحظات
هميشه غمگين ترين لحظات را كساني براي ما بوجود ميآورند كه شادترين لحظات را با آنان سپري كرده ايم


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:22 توسط مهسا|
من
همه ميگويند كه اسير سراب نگاهت شدم ….. همه ميگويند اسير تارهاي بافته احساسات شدم ….. همه ميگويند و باز هم ميگويند كه قلبم را در سراب نگاه يخ زده ات گم كردم و روزي مرا همانند يك برده در بازار عشاق به قيمت يك لبخند فقط به قيمت يك لبخند خواهي فروخت . ولي …. ! من تنها به چشمان سياهت خيره ميشوم تا پاسخ سؤالهايم را در نگاه پر عطشت بيابم . هق هق شبانه ام را با عطر نگاه تو پر ميكنم و نوازش دستانت بر موهاي پريشانم همچون نت گيتار بر تارك دلم مينشيند . ميدانم و نميدانم … ميتوانم و نميتوانم ….. از شكست ميترسم از پيروزي ….. نميدانم !! نميدانم چرا ديگر به جاي پيروزي مغلوب واژه تلخ شكست شدم . طلسم شدم و در خلوت روحم جسارت را از دست داده ام بر سر خود فرياد سر ميدهم ولي ديگر گوشهايم نمي شنوند . بعد مدتها چيزي را از جنس عشق و احساسم با خط نستعليق بر تارك دل حك كردم و با خون جگر غسل برايش نوشتم و پاره كردم آنقدر نوشتم .پاره كردم . خط زدم و نوشتم تا سرانجام آن چه كه ميخواستم آن چه كه احساس ميكردم يك عصاره از حقيقت عشق من و اوست باقي بماند . ميگويند اولين نگاه عاشق و معشوق فاصله زمانيست بين مستي و هوشياري . بين خواب و بيداري ….! بر تارك دنيا دل ميبنديم و عاشقانه نفس ميكشيم و از منيت خود رها ميشويم و طناب سست و واهي را چنگ ميزنيم و هر جريمه را به قيمت جان و دل به نام عشق ميخريم كه ثابت كنيم هستيم . من وجود دارد
لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:46 توسط مهسا|
گفتم نرو

 

گفتم نرو پرپر می شم

گفتی ميخوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

گفتی ميخوام تنها باشم

گفتم دلم گفتی بسوز

گفتم يه عمری باز هنوز

گفتم پس عمرم چی ميشه

گفتی هدر شد شب و روز

گفتم آخه داغون شدم

گفتی به من خوش ميگزره

گفتم بيا چشمام به تو

گفتی آخه کی مي خره

گفتم منو جنس ميبينی

گفتی آره بی قيمتی

گفتم يه روز کسی بودم

با من نکن بی حرمتی


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:5 توسط مهسا|
عاقبت
عاقبت تو مرا خواهي فروخت
آرام و بي صدا به
سيب سرخي که از باغ همسايه برايت آورده اند
تو آن را نيش خواهي زد
و در پايان وقتي که سيبت تمام شد
آنگاه است که سايه محو شده مراکه کنارت جايش خاليست درک ميکني
و با خود مي گويي چه دير فهميدم

لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:36 توسط مهسا|
برای تو

براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.
براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مينويسم :
به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن
من امروز به تو نياز دارم نه فردا......

shakhe gol


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:34 توسط مهسا|
بازهم
بازم که شک کردی به من،حرفای جورواجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیز من، هرچی می خوای بگی بگو
لابد کتاب عشقم، تو هم گرفتی پشت رو
واسه منی که عاشقم، حرفای تو یه مرهم
حرفای عشق و عاشقی، سوا نمی شه درهم
خوب می دونم که دوس داری،عشقت پنهون بمونه
قلب منم خوب بلده، قصه ی پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبت به هیچ کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی،هیچ جوری تنهام نذاری


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:18 توسط مهسا|
تو کیستی

نزدیک می شوی به من

فرسنگها درمن فرو می روی

در من خانه می کنی

در من حضور می یابی

لحظه به لحظه

هرجا و هر کجا

توی انگشتهایم جاری می شوی

سطرسطرخاطراتم را می نگاری

روی لبم می نشینی

خنده می شوی

حرف می شوی

دلم که می گیرد

ازچشمهایم می باری

ای که دیدنت را یکبار

تنها وقت رفتنت دیده ام

کیستی؟

کیستی تو ؟

کیستی تو که این همه

در من می تابی

بی آنکه کاسته شوی

بی آنکه غروب کرده باشی

کیستی؟

کیستی تو که این همه

سزاوار حرفهای عاشقانه ای

کیستی تو که دیدنت زندگی

رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا همیشه

 

لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:23 توسط مهسا|
پیام کوتاه

((مواظب تفکرت باش ،چون آنچه فکر می کنی رفتارت را شکل می دهد و رفتارهایت ،عادت می شوند
وعادت هایت ،شخصیت تو را می سازند وشخصیت تو سرنوشت تو را رقم می زند)).


لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:53 توسط مهسا|
ای آنکه

اي آنكه به جز تو
 هوايي به سرم نيست
 جز ياد عزيزت
كسي در نظرم نيست
 جز ياد عزيزت
كسي همسفرم نيست
 مرا ياد دگر نيست
 قدر تو و احساس تو رو كسي نفهميد
 دلت از همه رنجيد
از عالم و آدم
 همه جا رنگ و ريا ديد
دلت از همه رنجيد
من مثل تو از دست همه رنج كشيدم
به جز غصه نديدم
 يك جرعه وفا از لب دريا طلبيدم
لب تشنه دويدم
 اي تو ناياب گوهر ناب
 ناز مخمل ترمه ي خواب
اي تو همدل ، اي تو همدرد
 عاقبت عشق از تو گل كرد
عاشقم من ،‌ عاشق تو
اي تو تنها خوب دنيا
با تو دارم گفتني ها
 اي آنكه به جز تو
هوايي به سرم نيست
 كسي در نظرم نيست
 جز ياد عزيزت
 كسي همسفرم نيست
 مرا ياد دگر نيست
 اي وفادار ، نازنين يار
اي نشسته بر دلت خار
 اي بريده از من و ما
از گذشته مانده تنها
 عاشقم من ، عاشق تو
 اي تو تنها خوب دنيا
 با تو دارم گفتني ها
اي آنكه به جز تو

  eshgh

 


لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:20 توسط مهسا|
درسی از زندگی
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم، پررنگ ها را می بینیم
و سخت ها را می خواهیم .غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.


لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:12 توسط مهسا|
قدم بردار

قدم بر دار و دورشو

                 بگذار هوايت،هوايی بخوردman sabooram

تو خو کرده ای به اين جور هواها

بگذار از تو دور شود اين گنديده سراب ها

چه اشکالی دارد اگر بگذاری روزی نفسهايت به شماره بيفتد !

شايد که ياد بگيری اين گونه شمارش را

ودر اوج گريه خنديدن را

قدم بر دار و دورشو

                بگذار صدايت،صدايی بشنود

چه اشکالی دارد اگر بگذاری سکوتت،بشنود

شايد در اين سکوت خلاصه شود صدای ناله ها

ودر اوج ماه بودن ستاره را

قدم بر دار و دورشو

                بگذار حواسّت،حس کند

چه اشکالی دارد اگر بگذاری حسّت گم شود

شايد بيافرينی مجنون ِشيرين و ليلی ِ فرهاد را

ودر اوج مجنون بودن فرهاد زيستن را

 قدم بر دار و دورشو


لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:56 توسط مهسا|